|
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
|
کلاغی در هوا پر میزد.
نازی ها او را گرفتند.
گفتند:سیاهپوست ها را میسوزانیم!
گفت:یا موسی من که سیاه پوست نیستم!
گفتند :و یهودیان را هم!
گفت:اما من یک یهودی جهان اولی و پول دارم!من فرانسوی و دوست صمیمی مادموازل کوکو شانل هستم هر چند او در طی جنگ دوم جهانی اصلا به وجود نیامده بود!و این حماقت نویسنده ی این سطور را میرساند...اما صمیمیت ما تا حدی است که تنها جلوی بچه دار شدن را میگیریم و آلمانها دوستدار هنرمندانند!
گفتند:و فرانسوی ها را!
کلاغ قاطی کرد چون به آنها بیلاخ خارجی ها را نشان داد....و گفت:به تخمی که دیشب خانمم از مقعدش در اورد و بعد باهاش نیمرو درست کردیم...بسوزانید!
*شعری از گربه ای که به طور مادر زادی انگلیسی بلد بود(۲۲/۹/۸۵):
برفها آب میشود
آبها سهم من است.
آبها از چشم ها سهم من است.
چشم های ریزم
هستند مثل نخود.
هیز نیستند
بی خود!
روح تو صندلی نیست
تا شعرم...
در آن نشست کند
یا حتی این روح تو
کوهی نیست تا شعرم...
چون کوهنورد خسته
میخ را در سنگش بست کند.
شعر من یک حرف است از این دل...
دلی که پوسیده...همچو یونجه در گل(gel)!
گل(gel) آبی
گل(gel) سبز
گلهای(gel) ریز و درشت!
آه خدایا کردم اشتباه...همچو یک اژدها!
منظور من از گل
گل(gol)بود!
گل(gol) آبی
کل(gol) سبز
گل (gol)های ریز و درشت!
اما گل(gol) نیست چیزی که
خواهمش در میان بگذارم با تو...
منظور من از گل(gol)همان پشگل بود(اینجا به من میگویی بیمزه ی دیوانه... این یک حدس است!)!
پشگل آبی و سبز
پشگل ریز و درشت
گرم و بدبو
وسط جاده های هراز.
که مواشین(جمع مکسر ماشین!)در آن
بسیار چوقند(چوق...اگر نمیدانید چوقیدن چیست همین الان صفحه را ببندید!) گاز!
خواهی باز گویم که:
:((گاز آبی/گاز سبز /گازهای ریز و درشت؟؟))
تا تو اعصابت خورد شود؟
مثل آن ۳ گونی کود شود؟
اعصاب تو همین جور خورد است ای بانو!
همچو کودهای باغچه است ای بانو!
باغچه ای کز شدت خالی بودن مینامیدندش:((کچل باغ ها..))
انگار افتخاری در این تعبیر باشد مثل عبارت:((شاه چاق ها...)
یا king of the fatsو من در تمام دنیا و کهکشان هستم:king of the cats!
*خوشگله قاب(۱۹/۱۰/۸۵):
در درون این دل
هست ۱۰ ها پشگل
پشگل گرم و بدبو
شفت جون هسته ی آلبالو.
در درون این دل
میخرامد یاد شیرین صد نگاه
نگاه دشمنانم چون کاه
نگاه دختران خیره سر همچون چاه!
چاه تنگ و عمیقی که در آن
نیست به روی هر کفترش سفید بختی...
و نه حتی سیاه بختی!
این چاه قلب من است.
یا شاید
ادامه ی عنفوانم(عمرا بدانید عنفوان چیست و نخواهید هم فهمید!)
که شق و رق ایستاده
بر انفجار خزان و زمان
انفجار حسینیه ی ارشاد
انفجار مکان!
مورچگان خفته در سوراخ
میدهند به موریانه های تازیانه زن مولکولهای ذهنم بیلاخ!
مورچگان در جایجای قلبم جا دارند.
وای!
قلبم...مورمور شد!
در درون ذهنم میگذرد
لختم و پتیاره
زشت و مهیب
شنگی و شابی در من نیست
جان لنون(۱) و بابی(۲) در من نیست!
نیستم من شکیل(۳)
هستم من دکیل(۴)
میبندم بر دماغم دخیل...میخورم ۵ ازگیل...ازگیلهای شمران که در مزه ی آن پنجره ها رو به تجلی باز است...قاصد روزهای ابری داروگ کی میرسد باران...بارون میاد چرچر...علی ک.چیکه علی بوونه گیر...قاطی کرئم!میگفتم:...۵ ازگیل...ازگیل های شمران.
تنا ذهنم نشود مغشوش و اهمال کار.
همچو خافظ و سامپه(۵). چگوار(۶)
مغز و قلبم با هم تاب دارد
تاب!
آن ۲ را باید برد
پیش آهنگر تا ز آن سازد یک:
خوشگله قاب!
۱.جان لنون:خواننده آهنگساز شاعر و نابغه یگرئه بیتلز که کشتندش...شاعر اینجا این تعوهم را دارد که روز مارک دیوید چپمنی خواهد آمد و او را خوهاد کشت اما جون این امید را پر پر شده میداند دپ زده است.
۲.باب:همان باب دیلن که واقعا فقید است نه الکی.شاعر فکر میکند روح باب دیلن باید در او حلول میکرده ایت که نکرده است و باز هم دپ زده...علت عدم حلول شاید این است که باب هنوز نفس میکشد و جسمش روحش را احتیاجمند است.
۳.شکیل:اگر میخواهید راجع به شکیل اونیل بخوانید اینجا جایش نیست اینجا مقصود از شکیل سنگین و اند کلاس بوده است.
۴.دکیل:تغییر یافته ی دکل!شاعر فکر میکند به زمختی استالونه است.
۵.سامپه:کاریکاتوریست فرانسوی که شرط میبندم هیچ کدام نشناسیدش!
۶.چگوار:ببینید این همان چگواراست شاعر زمانی به او علاقه ی وافر داشت تا فکر کرد:اگر او زنده میماند...آیا دیکتاتور نمیشد؟
*کاج بلند(۷/۹/۸۵)
و خدایی که از این نزدیکی رفته
پیش آنها که در شمال تهران
میکنند زندگی
میشوند چاق و درشت
سرخ و تپل.
و من آزاده ی دور ز هر بندگی...
در ته سیاهای لیست بلند زندگی...
میشوم فال فروش.
فال حافظ فال گردو...میشوم غم فروش.
با زبان غمناک ماهیگیران دریاچه ی متروک
میفروشم به تو.
به تو که قلب و چشمت هر ۲
از طلای پاک وناب است بانو.
بانو بانو
من همانم که هستم بی مو!
من از ابرهای بلند آمدهام
ام ترکیب ابر بلند غلط است...میتوانست باشد:ابر سفید...ابر سیاه!
من از آنجا نیستم!
من فقط اسکیتر پیستم.
من خودم نمره ی بیستم!
و به زبان گنجشک ها گویم:
salut!
شاید آشنایی
دیر پایی
در کافه ژانتی با من اسپرسوی تلخ و سیاهی نوشیده باشد و حتی در پیت حلبی گوزیده باشد
و شاید مثل من یا تو لباسهای مارکدار و بیمارک پوشیده باشد!
اما...
من بی تو
مثل او هستم بی او
مثل تو هستم بی من!
باز اما:
اعتراف را بکنم که
من نیستم شاعر خوب
نیستم شاعر بد
نیستم شاعر قرن!
من باید بروم به سراغ خدا...
بشوم بالا نشین در تجریش
بکنم سر پا جیش.
تا از افکت ادرار من!
درختی سبز شود
بشود کاج بلند
و خدا برود در آن نزدیکی
پای آن کاج بلند!
*میدانم...من ریده ام به شعر نیمایی و نو و سپید و سیاه....بات فاک دت!خودتو عشق است!
من که همان اول تیتر زده ام اینها چه نام دارند که!چرا اذیتم میکنی آخه!