تبليغاتX
حرف - چالوسنامه(سانسور شده)
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
*حتما روحیه ام به فاک رفته است که همه میگویند به این سفر بروم.

*۲ تی شرت خاکستری/یک مشکی/یک رکابی خاکستری/یک آستین بلند سرخ/پولیور سبز/پولیور مشکی/ باد گیر مشکی/۳ تا شورت ۳ تا جوراب میاندازم توی کیفم.جین مشکی ام را هم با پوتین میپوشم و آن کاپشن کشتی گیریه هم رویش!مسواک اسپری آسم و اسپری زیر بغل... ویتامین هام... شارژر..مالون میمیرد...سمفونی مردگان و عقاید یک دلقک را برمیدارم بعد جلیقه ی طوسی و پیراهن چهارخانه ام ...بعد یادم میآید شلوارکوتاهم را برنداشته ام... دیگر چیزی نمیخواهم...همه اش جا شد.کوله پشتی ام آبی است.

*در ترمینال غرب یک ساعتی معطل میشویم...یک دختری هم با مسئولین اتوموبیل کرایه دعوایش شده...به آنها گفته اینجا قانون جنگل حکم میراند.آنها بهشان بر خورده چون قانون جنگل را مختص حیوانات میدانند.من آن را مشترک بین حیوانات و انسانهایی که در جنگل زندگی میکنند میدانم.

*آقای پدر که معمولا نمیتواند رانندگی کند ما را به زور تا ترمینال برد.او باعث نگرانی من شده بود.وقتی سر انجام از تهران به سمت شمال حرکت کردیم اززنگ زدن به منزل ۲ قصد داشتم:۱.بگویم کی را افتادیم.۲.بپرسم سالم رسیدی؟

من و خانوم مادر همسفر بودیم و دیگر هیچ.

*آقای پدر همان وقت که زنگ زدم ...راجع به موضوعات مورد علاقه اش تحقیق و تفحص کرد:((دربست که نگرفتید؟یه وقت مادرت وسط نشیند!!؟؟چند تومن شد؟!مادر به خطاها!!!گران نگرفتند؟؟پول موبایلت زیاد میشودو خودت آن را خواهی داد!!....تق!))البته تق صدای آقای پدر نبود...اما جزیی لاینفک از مکالمه بود.

*راننده روی  کاپوت یک پرچم یا حسین سبز کشیده بود پیش خودم گفتم لابد تا خود چالوس نوحه خوانی داریم و چه حیف که زنجیر نیاورده ام تا ثواب کنم.

*یک دختر یبسی جلو نشسته بود و از بس یبس بود فکر میکرد ما دوست داریم روی ساکش بنشینیم...و آن را عقب-جایگاه ما!-گذاشته بود.ما دوست نداشتیم روی آن ساک بنشینیم...صندلی نرم تر بود.

*مرد بغل دستی من خیلی گرسنه بود و دهانش بوی کلاغی که از گرسنگی مرده بود میداد.

*راننده تا خود کرج ترجیح میداد تا به نوحه های رادیو گوش کنیم...من و خانوم مادر هر ازچند گاهی یا نگاهی حاکی از همدردی به هم میانداختیم یا آهی حاکی از همدردی میکشیدیم.

*تا خود کرج علاوه بر نگاه کردن و آه کشیدن مفید هم بودیم.خانم مادر تخمه میشکاند و من هم تحمل بوی دهان بغل دستی را وظیفه ای میدانستم که پروردگار روی دوشم نهاده و خوشحال بودم که با فرو دادن تمام این بوها مادرم را از این بخارات اسیدی مصون نگاه میدارم...ودر ضمن این ماموریت خطرناک مواظب بودم بوها کاملا از طریق بینی جذب شوند و وارد دهانم نشوند و نمیرم.

*ما تا زور آباد نوحه گوش دادیم!

*خانوم مادر میگوید بابا جون-پدر بزرگم -مهمان است.منظورش این است که او رفتنی است. و من این را با فراستم درنیافتم چون دریافتنش فراست چندانی طلب نمیکند.

*راننده تصمیم میگیرد نوحه گوش ندهیم و آهنگهای ایران موزیکی از نوع غمگین گوش بدهیم لا مصب یه پا صفار هرندی است برای خودش.

*من البته هیچ گاه انتظار نداشتم که در جاده چالوس سوار بر ماشین کرایه ردیوهد گوش فرا دهم...اما انتظار هم ندارم وقتی در همه جا/ در خانه /در خیابان/ در منزل دوستان/ در کافی شاپ ها /در سفره خانه ها /در موبایل دوستان و....از دست ایران موزیک در میروم....مرا در اتوموبیلی که در آن بی اراده ام خفتم کند!

*از حق نگذریم بعضی جاها بعضی آهنگها بوی هنر و ادبیات میداد!مثلا آهنگی بود که خیلی خوب شروع میشد اینطور:((من یه کاجم کاری به بهار ندارم...))که خیلی ترمال تموم شد!

*راننده در یک رستوران نگاه داشت... و من دعا کردمش ... بغل دستی باید چیزی میخورد!

*در طول جاده یاد حرف کابوس وار olice افتاده بودم که:((اگر جاده تمام نشود چه؟))که البته حرف غلطی است..ماشین میتواند بایستد و ادعا کند که اینجا مقصد من-یعنی ماشین- است!و کابوس هم بی کابوس!هر کجا میتواند مقصد باشد.

*راننده به خانوم مادر میگوید:من وینستون دارم ها!

او در پاسخ میگوید:من به این عادت دارم.

((این))=بهمن کوچیک.

((این)) زمانهایی مارلبورو سفید بوده...زمانهایی کنت قرمز بوده و حالا شده بهمن کوچیک.

این چرخه ی تناقص است دیگر......نیست؟چون من مطمئنم که چرخه ی تکامل نیست.

*راننده اگر راننده نمیشد شانس این را داشت که هواشناس شود!

*راننده یا با بغل دستی که دیگر دهانش بو نمیدهد صحبت میکند...یا با پلیس ها به زبان اشاره...یا با رانندگان دیگر به زبان اشاره و یا با خودش به زبان اشاره...شاید هم میتوانست زبان اشاره شناس شود.

*بابا جون قدر نخودچی شده است...یک نخود چی بد اخلاق!

*عکس آخرین نوه روی میزش است.

خوشه/نازک/دریمر/صدرا/بنیامین/یاسمین/وارش.

و فقط عکس همین آخری!که خانواده ی مافیاییاند و زمین خوار هم هستند !

*احساس میکنم یک سایه ی بدبختی روی این خانواده افتاده و تا وقتی تار و مارمان نکند از بین نمیرود.خانواده ای که هنوز به اشرافیتشان که مدت هاست دود شده رفته هوا مینازند....و وقتی آدم به چیزی که ندارد بنازد معمولا میبازد.

*یک تکه زمین است که تازه قرار است بین چند نفر تقسیم شود و نوه ها جز آخری-چون هنوز نمیفهمد!-بهش چشم داریم البته والدینمان و زمینخوارها را هم حساب کنید....همه مان نقشه ها کشیده ایم.

*این نقشه ها همه به باد میروند.چون برای ما هستند.نقشه های ما از همان اول که کشیده میشوند به باد میرود شاید هم به فاک میرود...این یک موضوع ارثی است.ارث معمولا اینجور جاها کار میکند.

*ارثی که از فوت عزیز (مادر بزرگم...من ۷ ساله بودم)گریبانگیر ما شده  و با فوت همه ی ما احتمالا از بین خواهد رفت.

*بچه که بودم در خانه ی درندشت باباجون ماشین بازی و دزد پلیس بازی میکردیم.نازک به من میگفت کف دستت برق میزند...توی شالیزارها سنگ میانداختیم.غورباقه میگرفتیم...و من در راه مرز از سوراخ ها میترسیدم نکند مارها بیایند...مرز راه بین شالی زار ها بود.من توی دستشویی عنکبوت های پادراز نازک اندام را با شیلنگ خیس میکردم و شاید این اولین اخساسات سادیسمی من بود.

*مردم چالوس بی فرهنگ بی تمدن و احمقند...توی چشمانت زل میزنند...البته اگر چشم داشته باشی...دسته های عزاداری هم فت و فراوان ریخته.

*ابدا سرد نیست.اما حتما نباید سرد باشد تا احساس کنید لباس کم آورده اید.

*با اینکه هیچ کاری نیست تا انجام دهم ....  کتاب هم نمیخوانم و حوصله ام هم سر نمیرود.همه ی این ها موقتی است باید نفس کشید.

*میروم خیر سرم از همان زمین کذایی عکس میگیرم.بیغوله ایست(نامردی نکنم...بیغوله نیست!)کوچک است اما ...۷۰۰ متر است...قیمتی هم که ندارد...نصف هم که میشود....حالا اگر برای کس دیگری بود متری ۱ میلیون قیمت داشت....تمام قضیه این است که برای ماست!

*این سگ نگهبان به طرز ترسناکی سیاه است و چشمان قهوه ای دارد...شاید در زندگی قبلیش-اگر زندگی قبلی وجود خارجی میداشت!-یک جنگجوی افسانه ای بوده.زندگی او هم رنج آور و پر تاسف است شاید به خاطر ما...و این ارث غیر قابل انتقال به غیرمان.پایش رفته در تله تله هم مثل چرخ گوشت عمل کرده بدجوری میلند...آخه یکی نیست بگوید سگ خر تو تو باغ همسایه جه میکنی!

*هوای آفتابی را ول کردم و در ابر رفتم سراغ دریا که سربی رنگ بود.

*برای پاک کردن دریای خزر به یک دریای دیگر پر از وایتکس احتیاج است.

*یک زاعچه دیدم ...در تهران وجود ندارد یا من ندیده ام...امیدوارم برایم خوش شانسی بیاورد در حد از بین بردن میراث.

*دایی زمین خوار را هم دیدم....یک تخته اش کم است...خیلی هم مذهبی شده...هنوز خوش قیافه است...اگر اینقدر مذهبی نشده بود لابد الکلی میشد...((آخری)) هم انگار از کون مادرش افتاده بیرون.

*بقیه اش هم برگشت است به تهران که جالب نیست و حال و حول ندارم ...میخواهم بروم خرید.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:49  توسط dreamer  |