تبليغاتX
حرف - داستانی راجع به خانواده ی اشراف زاده من ...
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان

 

*نور محمد کارگر افغانی و به جز آن یک دوست صمیمی وفادار برای من بود .

وقتی قناری اسب کهربایی رنگم را تیمار کرد به نزدم آورد و گفت:امیر کسری حال قناری خوب است.او را به پیاده روی و یورتمه ببرم یا قصد سواری دارید ؟ گفتم : اگر حال قناری خوش است و خسته نیست به سواری می روم ...سوار قناری شدم ...

تپه های بلند و وسیع ملک پدری ام را در حالی که خورشید چشمانم را اذیت می کرد طی کردم.ناگهان دسته ی زنبور های گاوی پیدایشان شد.

این زنبور ها در ملک پدر من زنبور هایی هستند که شیر دارند و به انسان شاخ می زنند !

من شمشیر را از پر کمرم بیرون کشیدم و با آنها جنگیدم . اما تعدادشان زیاد بود

پس ترجیح دادم بگریزم ...در هنگام گریز در بالای تپه ای که رویش یک سپیدار تنها بود_ در حالی که اکثرا سپیدارها کنار همند نه یک سپیدار تنها _ فرشته ای را دیدم ...کنجکاو به تاخت رفتم اما زنبور های گاوی داشتند به قناری شاخ می زدند و به من شیر می پاشیدند دیگر تعادلم را از دست دادم و به زمین خوردم!

نمیدانم چند ساعت چند روز چند سال چند قرن روی زمین بودم اما فرشته بالای سرم بود و با لبخند به من نگاه می کرد ! من بی آنکه اسمش را بدانم گفتم :

 

-      مهبانو .. مهبانو !

-         او گفت :  آری خودمم...

 

ما با هم نمودیم ! ازدواج را ...سال ها بخاطر مبارزات انقلابی ام مجبور بودم در فرانسه و اسپانیا گذران عمر کنم !

مهبانو در تمامی لحظات زندگی همراه و همیار من بود . رخت می شست و کارگری می کرد ...

حتی از تن فروشی هم مضایقه نداشت !
دوشادوش من چه زمان ها که با هم رخت و شورت مردم را می شستیم و با هم تن فروشی می کردیم !
عجب روزگار غریبی بود ...

شب هایی که غذایی نداشتیم حتی از خوردن مدفوع و سوسک های توالت فرو گذار نمی کردیم ...

تا اینکه مهبانو حامله شد !

دختری به دنیا آمد که زندگی او را از این رو به آن رو کرد !
اسمش را صفیا لورن گذاشتم !

چون پولی نداشتم ناگزیر به ایران برگشتم ...

اوضاع عوض شده بود .رضا خان به قدرت رسیده بود .من وزیر فرهنگ و هنر شدم و مبارزاتی را نیز با خود آغاز کردم و سعی کردم زیر  آب رضا خان را با مجوز دادن پخش به فیلم هایی چون فیلم های کیارستمی متزلزل کنم !
صفیا لورن را به فرانسه فرستادم ...تا آرشیتکت شود و مثل من راه نویسندگی را در پیش نگیرد !
مهبانو طی این سال ها جهانگردی را می کرد

 و جهانگردی به من پناه آورد که جلوی خانومتو بگیر ...

پدر من رو در آورد از بس کرد !

ما خانواده ی خوشبختی هستیم ...

 

 

( بر گرفته از صفحات آبی  دفتر Olice   .... 5/ 2 / 1385 )

*توضیح نویسنده:

نوشته ها قدیمی هستند...اما شخصیت ها واقعی اند.در ذهنم هنوز زندگی میکنند ....و زندگی به من پناه می آورد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:15  توسط dreamer  |