|
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
|
-مگر چه میخواهی بگویی؟
-آخر باز هم کسی را در خیابان دیدم!
-که میدوید؟
-نه راه میرفت...قدم میزد...
-یهودا بود؟؟یا عیسی؟؟یا مریم مقدس لابد...؟
-نه ...نقاشی بود که من نمیشناختم چون به هنر نقاشی علاقه ای ندارم...خودش آمد جلو و گفت:سلام من ونسان ونگوک هستم...
-عجب...
-من هم تعجب کردم...
-از اینکه ونگوک را دیدی...؟
-نه...از اینکه او خود یهودای اسخریوطی...حواری خائن بود و مردک دروغ میگفت...
-از کجا مطمئنی؟
-ریش قرمز بود...بعد هم اینکه گویی عیس او را گرفته و حسابی کتک زده بود...گوشش را هم بریده بود...اما در ما تحتش هیچ صلیبی ندیدم!
-شاید صلیب هضم شده...
-یعنی چی....مگر از ماتحت هم چیزی هضم میشود...؟
-حالا شاید هضم شدن نا درست باشد...اما راجع به شیاف چیزی شنیدی یا نه؟
-آها...خلاصه که گفتم برو یهودا ...برو که خوب شناختمت...
-اما من فکر میکنم که او راست میگفت...چون ونگوک یک گوش بیشتر نداشت...
-جدی؟...او میخواست تابلویش را به من بفروشد...تابلویی زشت و بد رنگ از چند گل آفتابگردان...
-خریدی؟
-مگر عقلم پاره سنگ بر میدارد؟بهش گفتم...این تابلو را هیچ کس از تو نخواهد خرید...دکتر من هیچ هنرمندی را به اندازه ی پیکاسو دوست ندارم...او دیوانه بود...اما هنرمند بود...
-با این وجود او خود ونگوک بود...دفعه بعد سعی کن سوفیا لورن را ببینی!حلاصه که کمی هم هنرپیشه ها را ببین!
-دکتر حرفم را بی موقع قطع کردی ...بعد که آن مرد یک گوش رفت مردی را دیدم...که چشم هایش جای گوش هایش بود...گوش نداشت شاید گوشهایش جایی بود که من نمیدیدم...مثل آن پایین ها!و موهای بد ریختی داشت...دهانش هم روی گردنش بود....
-یک هیولا دیدی!
-نه دقیقا....بهش گفتم تو چرا این شکلی هستی!؟؟بهم گفت به تو چه...بعد دستش را برد بالا به زیر بغلش اشاره کرد و گفت:بیا برو تو ما تحتم...گفتم اسمت چیست...این را پرسیدم چون باید برای شما...دکتر و برای وبلاگم اسمش را میدانستم...میدانید چه گفت؟
-چه گفت؟
-گفت:پابلو پیکاسو هستم...با من دست داد و رفت!
*بودا بر زمین زانو زد...هنگام مرگ بود...به آسمان نگاه کرد...شاهزاده کلافه از خیسی عرق...رخت از تن برکند و انتظار کشید....انتظار اولین حیوان که به او رسد...
و موش اولین حیوان بود...پس به او گفت:
-نامت چیست...
-موش هستم..۵ ساله از تهران...
-میدانم که موش هستی! نامت چیست...اسمت!!
-نام ندارم...اما بجه ها به من میگویند جری...تو محل میگفتند آقا جری....به کسر (ج) که یه مدت یک عده مرا مسخره میکردند...و میگفتند آقا جری به فتح (ج)...چون سیاسی نبودم گفتم به من بگویید هاشم!
-آقا هاشم من بودا هستم...
-آقا بودا کیه که شما رو نشناسه!!!!کاری از من بر میاد بگین...در خدمتم...
-دارم میمیرم...قلب و کلیه ام به هم میپیچد...
-قبل از فوت بد نیست برین ناصر خسرو بفروشین کلیه هاتونو...
-نه نه نه...تو اینجایی که به من گوش دهی و بعد من به تو بصیرت عطا کنم...
- من بصیرت نمیخواهم...من پنیر کاله میخواهم...نم نم!
-به من گوش میدهی یا نه؟
- میدهم!
(بعد یک گوشش را با کاردی که در جیب دارد میبرد...بودا رنگ پریده میپرسد)
-چه میکنی!!!چرا گوشت را میبری منظورم این بود که به من گوش کن...
-میخواستم حس و حال ونگوک را در پست بالا درک کنم...
-تو بصیرت مرا نمیخواهی؟
-چرا میخواهم اگر این بصیرت بتواند جلوی قالیباف را بگیرد...او تهران را بدون موش می خواهد!!
-نکند تو موش فاضلابی؟
-بله...مگر نمیبینی قد گربه ام!!موش معمولی یک پنجم من است!
-...
-حاج بودا چرا غش کردی!!!پاشو...پا شو!!!ای بابا...لعنت به تو دریمر...من بصیرت میخاهم....
دریمر:میخاهم غلط است باید بگویی میخواهم...
موش:خب...من بصیرت میخواهم دریمر...این بودا هم که غش کرده!
دریمر:تنفس دهان به دهان را امتحان کن...
(موش میگذارد و میرود چون از این کار بدش میآید.)