تبليغاتX
حرف - there are 9 million bicycles in beijing...thats a fact!!l
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
*بعد از مدت ها یک کتاب خوب برای خواندن پیدا کردم...کتابی که نه داستان کوتاه است...نه داستان کودکان...شاید بتوان آن را یک رمان کلاسیک نامید و نه رمانی که چیزی به شما نیاموزد.

مرشد و مارگریتا.بولگاکف

ترجمه ی عباس میلانی.

اما حالا که صحبت داستان کوتاه شد:اتوبوس پیر.ریچارد براتیگان را بخوان.

اگر میخواهی یک فیلم خوب ببینی هم lucky number slevin را از دست نده...تحت هیچ شرایطی و حتی ما تحت هیچ شرایطی.یا یک فیلم نسبتا کلاسیک تر ((امتیاز نهایی یاmach point)) که البته این هم محصول ۲۰۰۶ است...اما ضرباهنگش کند و قاب ها عجیب غریب نیستند.یک کلاسیک واقعی راجع به خیانت.عقوبت گناه.شهوت و عشق.جبر و اختیار.از سلطان کمدی کلامی وودی آلن....البته این فیلم کمترین ارتباطی با کمدی های آلن ندارد...حتی گاهی اوقات تلخ میشود...اصلا انگار داستایوسکی آن را کارگردانی کرده(یک نوع جنایت و مکافات مدرن هم هست)و اینکه دیگر از نماهای نیویورکی خبری نیست...مکان وقوع داستان لندن میباشد.فیلم را به علاقه مندان فیلم ها و داستان های کلاسیک...اپرا...دوستداران وودی آلن...و بحث های فلسفی پیشنهاد میکنم.

*آن چه هستم را بپذیر نه آنچه میخواهی باشم...باور کن همینی که هستم خیلی هم خوب است.

*چقدر تکراری شده ام....یکی مرا از حالت ریپیت در آرد!

*-دکتر جون باورت نخواهد شد...یهودای اسخریوطی را دیدم!

-یهودای اسخریوطی دیگر کیست؟بیمار من که نیست؟

-نمیدانم که بیمار شما هست یا نه...اما اگر بخواهم بگویم کیست باید بگویم طبق روایت انجیل ها همان کسی است که عیسی را به فاک عظما داد.

-آها...حواری خائن!چطور او را دیدی؟
-در خیابان میدوید...

-به تو گفت سلام...من یهودای اسخریوطی هستم و بعد به دویدن ادامه داد!؟؟

-نه دکتر!من خودم او را شناختم!ریش قرمز داشت و چشمانش هم لوچ بود.

-این که دلیل نمیشود...تازه چشمان یهودا لوچ نبوده...تازه از کجا معلوم که این همان یهودا بوده؟شاید غریبه ای را دیدی!
-نه دکتر چشمانش چپ بود چون داشت نوک دماغش را میدید...انگار چیزی رویش باشد....ضمن اینکه او خود یهودا بود...چون بلافاصله دنبالش...عیس میدوید...فکرش را بکن با آن صلیب بر دوش...مثل آن سیاهپوست آمریکایی که مدال المپیک بارسلونا را برده بود میدوید...اسمش را میدانی؟

-اسم چی را....عیسی را؟

-نه...اسم عیسی را که میدانم..اسم آن دونده را...اما اینها مهم نیست...کلیت مسئله را متوجه شدی؟
-پس عیسی را دیدی که با صلیب بر دوش میدوید...از کجا فهمیدی که عیسی است؟
- به خاطر آن صلیب...و به خاطر اینکه وقتی با او صحبت کردم ...به من گفت آسمت شفا یافته!

-اوه جدا...با او صحبت کردی؟راجع به چی؟
-پرسیدم ساعت چند است...و اینکه آیا او عیسی بن مریم است؟و اگر بله یک امضا به من میدهد....

-امضا گرفتی....؟ساعت پرسیدی....؟و او همه را جواب داد؟
-بله این امضایش...میبینی که نوشته تقدیم به تو فرزند...که رنجهای بسیار کشیده ای...آن موقع که من ساعت پرسیدم....ساعت ۷.۱۶ دقیقه بود...میبنی...ساعت ۷ که عدد مقدسی است...و ۱۶!که اگر ۱ را با ۶ جمع کنی میشود ۷ و آن هم مقدس است...و اگر این دو ۷ به دست آمده را با هم جمع کنی حاصل میشود:۱۴...که اگر ۱ و۴ را هم با هم جمع کنی حاصل ۵ میشود...۵!۵ عدد زندگی من است...جالب نیست ضمن اینکه ...

-خب خب خب...به عقایدت کاری ندارم...چرا از او نپرسیدی که چطور به روی زمین آمده!؟؟
-نشد او فریاد کشید وچیزی گفت و رفت....

-میتوانی بگویی چه گفت؟
-بله...گفت یهودای احمق بایست که میخواهم این صلیب را با بازوانش در ما تحتت فرو کنم!!!

-تو حالت جدی جدی خراب است!

-میدانم...اول هم که آمدم همین را گفتم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:29  توسط dreamer  |