|
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
|
*من-آقای دکتر تازگی ها خواب های بدی میبینم..
آقای دکتر-مثلا؟
-اینکه پرواز میکنم...خیلی میرم بالا حسابی دور میشوم...
-اما اینکه خواب بدی نیست...
-اوه..آقای دکتر واقعا خواب مزخرفیه...
ـمن جنبه ی مزخرف قضیه رو درک نمیکنم...چون نمیگی...
-آها...خب اگه بخوام خوب توضیح باید بگم...از اون بالا سقوط میکنم..
-بعد چی میشه؟
- بعد از خواب میپرم و چه خوب که میپرم...هیچ دوست نداشتم تو خواب ببینم که بدنم تیکه تیکه شده...
- اما بدن تیکه تیکه نمیشه...له میشه!
-خب من هیچ وقت نمیخوام خواب ببینم که بدنم له میشه...دکتر قبول کن که چندش آوره...
- قبول میکنم...دیگه چه خوابی میبینی؟
- سوسک...
-سوسک؟
-سوسک...راستش این یکی تو بیداری هم دلهره آوره دکتر....
-بس کن میخوای بگی سوسک توی خواب آزاری به تو میرسونه..
-هم توی خواب و هم بیداری...راستش من تا یکی ۲ ساعت بعد از خواب سوسک دیدن خوابم نمیبره...تا مطمئن شم که هیچ سوسکی اون اطراف نیست...
(تلفن دکتر ...زنگ میزند...منشی به او میگوید مریض بعدی برای دیدنش بی تاب است.)
دکتر-خب باز هم چیزی مانده؟
من- بختک که قبلا هم در باره اش توضیح دادم...
(تلفن زنگ میزند...منشی به او میگوید این مریض حسابی او را میترساند و الان هم وارد مطب شد ...بیمار وارد میشود و من باورم نمیشود که بختک ها هم پیش دکتر بروند...ترجیح میدهم غش کنم!)
*بختک-آقای دکتر امیدوارم که دیگر شما از من نترسید...
دکتر-اوه...من از هیچ چیز نمیترسم...
-خوب است من چند وقت است آنژین شده ام...و دیروز چون سر این بیمار شما خیلی داد کشیدم فکر میکنم وضع حنجره و سینه ام حسابی خراب شده...
-چرا سرش داد زدید؟
-خب من در خواب به سراغ او میروم تا بترسانمش...اما او نمیترسد...
-الان به من میگفت که میترسانیش و وقتی هم وارد شدی غش کرد...
-دروغ دکتر...دروغ...مردک میخواهد من را بگیرد ...از پشت گردن...طوری که نتوانم کاری کنم...انگار که یک بچه گربه ی حنایی باشم...اما میبینید که من یک بختک سیاه هستم...
-میبینم...تو را بگیرد که چی بشود؟
-خب من میتوانم ۳ آرزو بر آورده کنم...
-عجب و هر کس که بخواهد ۳ آرزویش را بر آورده کنی باید تو را از پشت گردن بگیرد...؟
-بله تقریبا....
-من این حرف ها را باور ندارم...بلند شو روی تخت بنشین تا معاینه ات کنم.
(بختک میرود روی تخت مینشیند...دکتر دنبالش راه میافتد و دریمر هم غش کرده است...دکتر گوشی را روی پشت بختک گذاشته و فرمان میدهد:)
-نفس عمیق بکش...
(اما ناگهان چشمهای دکتر به مغزش تصویری را میرسانند...مغز تجزیه و تحلیل میکند و به دست فرمان میدهد تا گوشی معاینه را کنار گذاشته و بختک را از پشت گردن بگیرد.)
*این هوای پاییزی آدم را حالی به حالی میکند؟یا من عین گربه های تازه بالغ شده ام؟؟
ps:یه وقت فکر بد نکنید.
ps2:یه وقت فکر خوب بکنید.
*نخواب ای حسرت سفره گل گندم/نباش تو دالونای قصه سر در گم/نخواب رو بالش پر های پروانه/که فریاد تو رو کم دارن این مردم!/لالالالا دیگه بسه گل لاله/بهار سرخ امسال مثل هر ساله/هنوزم تیر و ترکش قلب و میشناسه/هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله/نخواب آروم گل بی خار و بی کینه/نمیبینی نشسته گوله تو سینه؟/آخه بارون که نیست رگبار باروته/سزای عاشقای خوب ما اینه؟/نترس از گوله ی دشمن گل لادن/که پوست شیره پوست سرزمین من/اجاق گرم سرمای شب سنگر/دلیل تا سپیده رفتن و رفتن/نخواب آروم گل بادوم نا باور/گل دلنازک خسته گل پرپر/نگو باد ولایت پرپرت کرده/دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر/دوباره قد بکش تا اوج فواره/نگو این ابر بی بارون نمیذاره/مث یار دلاور نشکن از دشمن/ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره/نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم/نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم/کتابای سفیدو دوره میکردیم/که فکر شب کلاهی از نمد باشیم/نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب/نگو کو تا دوباره بپریم از خواب/بخون با من نترس از گوله ی دشمن/بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب/نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره/نگو تقدیر ما صد تا گره داره/به پیغام کلاغای سیا شک کن/که شب جز تیرگی چیزی نمیاره/نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره/نخواب وقتی که خون از شب سرازیره/بخون وقتی که خوندن معصیت داره/بخون با من بیا با من نگو دیره/سکوت شیشه های شب غمی داره/ولی خشم تو مشت محکمی داره/عزیز جمعه های عشق و آزادی/کلاغ پر بازی با تو عالمی داره...
<<شهیار قنبری>>
۱۳۵۹ سروده شده...اما چقدر تازست.