|
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
|
انصار مال:( ج م ا ل ا ن ص ا ر ی) استاد تاریخ و فرهنج!!!!!! 85/7/29
*ببینید...اینها هم از دفتر اولیس است...خودم نوشته ام حق میدهم بهتان گنگ باشد و خیلی چیزهایش را نفهمید اما باز هم میگویم قرار نیست که همه چیز توسط همه کس فهمیده شود....چون دنیا کمی هم به رمز و راز احتیاج دارد...... همه تان را دوست میدارم.
*نور محمد کارگر افغانی و به جز آن یک دوست صمیمی وفادار برای من بود .
وقتی قناری اسب کهربایی رنگم را تیمار کرد به نزدم آورد و گفت:امیر کسری حال قناری خوب است.او را به پیاده روی و یورتمه ببرم یا قصد سواری دارید ؟ گفتم : اگر حال قناری خوش است و خسته نیست به سواری می روم ...سوار قناری شدم ...
تپه های بلند و وسیع ملک پدری ام را در حالی که خورشید چشمانم را اذیت می کرد طی کردم.ناگهان دسته ی زنبور های گاوی پیدایشان شد.
این زنبور ها در ملک پدر من زنبور هایی هستند که شیر دارند و به انسان شاخ می زنند !
من شمشیر را از پر کمرم بیرون کشیدم و با آنها جنگیدم . اما تعدادشان زیاد بود
پس ترجیح دادم بگریزم ...در هنگام گریز در بالای تپه ای که رویش یک سپیدار تنها بود_ در حالی که اکثرا سپیدارها کنار همند نه یک سپیدار تنها _ فرشته ای را دیدم ...کنجکاو به تاخت رفتم اما زنبور های گاوی داشتند به قناری شاخ می زدند و به من شیر می پاشیدند دیگر تعادلم را از دست دادم و به زمین خوردم!
نمیدانم چند ساعت چند روز چند سال چند قرن روی زمین بودم اما فرشته بالای سرم بود و با لبخند به من نگاه می کرد ! من بی آنکه اسمش را بدانم گفتم :
- مهبانو .. مهبانو !
- او گفت : آری خودمم...
ما با هم نمودیم ! ازدواج را ...سال ها بخاطر مبارزات انقلابی ام مجبور بودم در فرانسه و اسپانیا گذران عمر کنم !
مهبانو در تمامی لحظات زندگی همراه و همیار من بود . رخت می شست و کارگری می کرد ...
حتی از تن فروشی هم مضایقه نداشت !
دوشادوش من چه زمان ها که با هم رخت و شورت مردم را می شستیم و با هم تن فروشی می کردیم !
عجب روزگار غریبی بود ...
شب هایی که غذایی نداشتیم حتی از خوردن مدفوع و سوسک های توالت فرو گذار نمی کردیم ...
تا اینکه مهبانو حامله شد !
دختری به دنیا آمد که زندگی او را از این رو به آن رو کرد !
اسمش را صفیا لورن گذاشتم !
چون پولی نداشتم ناگزیر به ایران برگشتم ...
اوضاع عوض شده بود .رضا خان به قدرت رسیده بود .من وزیر فرهنگ و هنر شدم و مبارزاتی را نیز با خود آغاز کردم و سعی کردم زیر آب رضا خان را با مجوز دادن پخش به فیلم هایی چون فیلم های کیارستمی متزلزل کنم !
صفیا لورن را به فرانسه فرستادم ...تا آرشیتکت شود و مثل من راه نویسندگی را در پیش نگیرد !
مهبانو طی این سال ها جهانگردی را می کرد
و جهانگردی به من پناه آورد که جلوی خانومتو بگیر ...
ما خانواده ی خوشبختی هستیم ...
( بر گرفته از صفحات آبی دفتر Olice .... 5/ 2 / 1385 )
*توضیح نویسنده:
نوشته ها قدیمی هستند...اما شخصیت ها واقعی اند.در ذهنم هنوز زندگی میکنند ....و زندگی به من پناه می آورد.
*ساعت ۵ است بیدار میشوم سوزش چشم دارم سوزش گوش دارم.حالا که فکر میکنم میبینم چقدر سوزش داشتم...لباس هایم را همراه با استعمال ادکلن و افتر شیو و اسپری میپوشم...گرم میپوشم چون شب حمام بوده ام.آدم در مسافرت باید تمیز باشد.
*یک ربع به ۶ میرسم دم دانشگاه.همانجا که عده ای لات به همراه عده ای دیگر لوت ایستاده اند...از بس همه چیز خوب است...که آدم فکر میکند فرانسه است سالن مد است.مسئول خوش تیپ اخذ پول را پیدا میکنم...پول سفر را بهش میدهم و به شوخی های بیمزه شان لبخند زورکی میزنم آنقدر زورکی که میترسم پیپی کنم!
*کمکم بچه های کلاس ما هم میرسند...حدا را شکر داشتم دیوانه میشدم...هوا سرد است.اتوبوس تا خیر دارد.
*اتوبوس دیر می آید...اما کاش نمیآمد.اتوبوس الگ است...بنز است...و متعلق به دوران رضاخان.۲ تا هم هستند.
*همان اول کار داشت زرت عده ای قمصور میشد...که خدا با ما بود...یکی از اتوبوس ها گویا داشته برای خودش راه میافتاده و راننده که ته اتوبوس معلوم نبوده چه گهی را تناول میکرده به دانشجویان میگفته ترمز رو بکشید...انگار که قطار باشد هر کس بتواند ترمز را بکشد....یا بکند!
*میگویند باید پسر دختر ها را جدا کنند ....کم مانده بود بزنم زیر گریه!اما نکردند.
*بالاخره حدودای ۸ راه میافتیم...ته اتوبوس که اتفاقا نزدیک به جایگاه من و دوستان زبل میباشد توسط اشرار خوشتیپ و تو دل برو که جامعه ی منحطط ما اشتباها آنها را جواد یاخز و خیل و تازگی ها زاخار میخواند قرق شده...
*این عقب فستیوال بوست...بوی سیب گندیده...سیگار...عرق معمولی بدن...عرق مانده ی بدن...عرق ترشیده ی بدن....بوی پا...و بوی کباب .
*بوی کباب کوبیده است...یا شاید مایع ماکارونی با رب فراوان و چاشنی فلفل که از زیر بغل یکی از مدل های آن ته بر خاسته است...ساس در حالت غش قرار دارد.
*ارتش خوشبو و لوند می خواهند برقصند....عارف میگذارند...اگر عارف میدانست با آهنگهایش چگونه میرقصند...حنجره اش را در میآورد در الکل میگذاشت.اندی باید میخواند:عنتر ها باید برقصند!
*ارتش خوشبو همه جور رقص بلدند از تانگوی آرژانتینی گرفته تا لامبادا و ماکارنا....الا بلوچی...البته شانس داریم چون در رقص بلوچی احتیاج به چوب هست....و کی حوصله دارد چوب به سر و صورتش بخورد من همان باسن را ترجیح میدهم.
*اگر زیر بغل این آقا بوی کباب میدهد....باسنش لابد بوی کشک بادنجان با پیاز داغ فراوان میدهد!
*تمام خوراکی های صابی را میبلعم ...نه گفتن و میل ندارم در کار من نیست...هم پاپ کورن هم پن کیک و هم کیندر ها را.
*خوشبو ها مثل میمون از عقب کامل خم میشوند...یک دم کم دارند...یا شاید شلوارهاشان جلوی دیده شدن دم را گرفته.
*حسن هم هست....بیچاره غریب افتاده بین خوشبوها...حسن تمیز است.....او ورودی ۸۴ میباشد.
*میلاد اما بر خورده دوستان تازه پیدا کرده....کلی خوش میگذراند...
*من با موبایل مهسا از هر چیزی که بشود عکس میگیرم ...مخصوصا خودم.کم مانده موبایل را در ماتختم فرو کنم و یک عکس هم از آن نواحی داشنه باشم!
*آقا اینها کم مانده ترتیب همه را بدهند....این فکر به ذهنم خطور میکند که به شورت آهنی احتیاج است.
*شدت بو زیاد شده تنفس مصنوعی میخواهم....اولیس و صابی و ساس هم دارند از حال میروند ....حسن احتمالا به دلیل مجاورت بیشتر بیهوش افتاده...میخواهم بروم بهش تنفس دهان به دهان بدهم که میبینم رسیدیم!
*خانه ی عامری هاست اولیس دوربین دیجیتالش را اورده...از شدت شادی در ماتحت من عروسی بر پاست.
*اینجا فقط صدای جیغ و ویغ میآید یا از موبایل هاست یا از بچه های ان اتوبوس...که هتل داری و گمرکی هستند.خوشبوها سر و صدا نمیکنند بلکه جدی شده و دنبال راهنما میباشند...من به نوبت یک عکس از خودم میگیرم یک عکس از ساس!
*جهانگردی ۸۴ عزمش را جزم کرده که مینی بوس بگیرد و برگردد.
*همسفران آنقدر شخمی هستند که همه مان بهاره کارآگاه را به آنها ترجیح میدهیم.
*خواهر بهاره از خودش بسیار بهتر است از هر نظر.
*من حاضرم سر زندگیم شرط ببندم که آن دختر که لاکست پوشیده بود به من مثل سگ آمار میداد...این را به دور از هرگونه خود شیفتگی میگویم.لاکستش هم اصل بود !
*به باغ فین میرویم...احساس میکنم ناراحتی کلیه دارم هر جا رفتیم من توالت ها را بی نصیب نگذاشتم.
*اینقدر شلوغ است که نفهمیدیم امیرکبیر چاقو خورد و مرد یا واجبی خورد و مرد...
*همایش بی همایش....ای بر پدر مادرتون!این چه وضع برنامه ریز ی است؟همایش بی همایش یعنی ناهار بی ناهار یعنی پول ناهارتون رو خودتون بدین!
*ما که آنارکیست هستیم با تصمیمات بسیج دانشجویی مخالفت را نموده....میرویم در رستوران روبه رویی نشسته و غذا سفارش میدهیم.۸۴ ای ها انجا فراوانند پس ما تنها نیستیم.۳ متر جوجه کباب میآورند بی برنج.
*در راه برگشتن جلو مینشینیم...به این میگویند:زبالت که بر زبل بودن اشارت دارد!
*اما این شانس افتضاح است آنها میخواهند قلمرو دانسینگ را تا جلو اتوبوس گسترش دهند...حالا هیچ جای امنی وجود ندارد....به آن بوها بوی کالباس هم اضافه شده...
*یک هو همه قاطی میکنند و میرقصند...خانم عابدین مثل شبکه مهاجر ورزش میکند...وهیک ارمنی میرقصد...مانده خانم غفاری عربی برقصد که ترمز....استراحت.
*معمولا در زمان استراحت مردم استراحت میکنند....اولیس و ساس و صابی چای مینوشند...حسن به دماغش که انواع بو به اضافه ی بوی کالباس را استنشاق کرده استراحت میدهد و من هم تجدید وضو میکنم...اما عده ای هم دعوا میکنند...این عده همانا خوشبوهای خوش تیپ جهانگردی ۸۳ میباشند.....آنها تمام پسرهای هتل داری را تا میخوردند زدند...و قصد داشتند چند دختر به غنیمت بگیند که نمیدانم چه شد که نشد!
*در اتوبوس همه از ترس به هم چسبیده ایم....من به اولیس...ساس به صابی...عابدین به غفاری و الی آخر...مسئول بسیج دانشجویی میآید عذر خواهی میکند که ببخشید بد گذشت...شما ها کتک نخوردید و این ها!من به وهیک میگویم....فارغ از هر زنده باد و مرده باد ما با مشتی وحشی همسفریم...و اگر سالم برسیم...معلوم است خدا خیلی با ماست!
*وحشی ها بلافاصله بعد از دعوا میزنند و میرقصند.عین قبایل بدوی که بعد از جنگ جشن و سرور دارند.
*جعفر کیست آخر که همه صدایش میزنند.؟
*صابی از بس تعارف در من فرو میکند که حالت تحمل دارم!!!!او میتوانست با این تعارفات شکنجه گر موصاد شود!
*اولیس پنجره را باز گذاشته تا باد ما را خواهد برد ۲ را بسازد...یکش را کیا رستمی ساخته.
*اولیس دریچه ی کولر است!
*بالاخره بچه ام اولیس حوصله اش سر میرود با پنجره بازی نمیکند و میخوابد تا به خاطر خدا همه مان قندیل نبندیم هنگامی که خواب است یاسی می آید میگوید:کی گوچی راش زده؟در بین این همه بو.....
نیمه ی پر لیوان را میبیند!تواناست این دختر.
*خانم عابدین من را با توله ها اشتباه گرفته به من بادام زمینی...چی پوف و شکلات میدهد تا گریه نکنم(که گریه هم نمیکردم!)و نسکافه ام را هم برایم در سرویس مخصوص سرو میکند...حس میکنم محمد رضا پهلوی ام!
*جای تعجب داشت که زنده به خانه رسیدم...ان روز خیلی همه تعجب کردیم....و برای تعجب روز بدی بود.
*این دفعه ی اول و آخر بود که به گروه شومی همچون بسیج دانشجویی اعتماد میکنم.
*آن وسط یکی از خوشبوز(khoshboos!اس جمعش ز خوانده میشود)
میگفت هر کی دست نزند علی پروین است یک شال استقلال هم بر گردن داشت.
یاد دوست دوران راهنماییم میافتم...میگفت شما استقلالی ها جوادید....اگر قدرت داشتید پیراهن آبی استقلال را بنفش میکردید.
خب شاید راست میگفت!