تبليغاتX
حرف
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
*چشمان مرا برق لب تو کور کرد.

*وقتی خدا من را قبول ندارد چه تو قعی دارید که من او را قبول داشته باشم؟

*اصلا چشمان خدا را هم برق لب تو کور کرد!

*برق لبت را پاک میکنی یا جیغ بزنم؟

*من(جیغ):آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

تو:ای تارزان!

من:ای چیتا!

تو:چیتا؟؟؟از این یوزپلنگا؟

من:نه... چیتا!شمپانزه ی تارزان!

*البته تو مو نداری...تو در عوض سیلک اپیل داری شمپانزه ها مو آلود استند!softer and softer

*چشمان یهودای اسخریوطی را هم برق لب تو کور کرد.

*یکی به اداره ی برق تلفن کند...من که موبایل ندارم قرار هم نیست که داشته باشم...

*دیگر داری شورش را در میاوری...میپرم و لبت را میخورم و اسلام را هم به خطر می اندازم ها!!!

گناهش پای خودت میروی جهنم و فرشته ها به صورتت سر پا میشاشند.

*گر چه آنها جزو مجردات هستند...به اذن خدا این کار را میکنند.خوب هم میکنند...قبلش حسابی هندوانه میجوند...

*حالا چه مزه ای میدهد...توت فرنگی؟

از کجا معلوم مزه ی پای مرغ ندهد؟

یا کون مرغ!

همرنگ آنهاست!

*میدانی شکل که شدی؟شکل کسی که به جای لب و لوچه لامپ چل دارد...

*کدام احمقی تو را میبوسد ...چه خر بودم برق مرا میگیرد و در جا خشک میشوم تو هم که عاشق حیوانهای خشک شده ای ...یک انسان خشک شده پیدا میکنی...مرا به خانه ات میبری آن گوشه کنار آکواریومت میگذاری...اینها هیچی ترسم از این است که لباسهایم را در آوری هیکل نحیفم راببینی...و من انقدر خشک باشم که نتوانم خجالت بکشم...اینها هم هیچی آن همه ماهی هم مرا لخت و عور ببینند....و بعد آکواریومت که جای محصول عشق بازی نخواهد داشت...آکواریومت کوچک است و ارزان و نا مجهز....میبینی باز هم به فکر توام...علی رغم کور بودنم...هنوز مهربانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:20  توسط dreamer  | 

*-دکتر میدانم که اگر اینه را بگویم مبادرت به جویدن خرخره ام میکنی....

-مگر چه میخواهی بگویی؟
-آخر باز هم کسی را در خیابان دیدم!
-که میدوید؟

-نه راه میرفت...قدم میزد...

-یهودا بود؟؟یا عیسی؟؟یا مریم مقدس لابد...؟

-نه ...نقاشی بود که من نمیشناختم چون به هنر نقاشی علاقه ای ندارم...خودش آمد جلو و گفت:سلام من ونسان ونگوک هستم...

-عجب...

-من هم تعجب کردم...

-از اینکه ونگوک را دیدی...؟

-نه...از اینکه او خود یهودای اسخریوطی...حواری خائن بود و مردک دروغ میگفت...

-از کجا مطمئنی؟
-ریش قرمز بود...بعد هم اینکه گویی عیس او را گرفته و حسابی کتک زده بود...گوشش را هم بریده بود...اما در ما تحتش هیچ صلیبی ندیدم!

-شاید صلیب هضم شده...

-یعنی چی....مگر از ماتحت هم چیزی هضم میشود...؟

-حالا شاید هضم شدن نا درست باشد...اما راجع به شیاف چیزی شنیدی یا نه؟

-آها...خلاصه که گفتم برو یهودا ...برو که خوب شناختمت...

-اما من فکر میکنم که او راست میگفت...چون ونگوک یک گوش بیشتر نداشت...

-جدی؟...او میخواست تابلویش را به من بفروشد...تابلویی زشت و بد رنگ از چند گل آفتابگردان...

-خریدی؟
-مگر عقلم پاره سنگ بر میدارد؟بهش گفتم...این تابلو را هیچ کس از تو نخواهد خرید...دکتر من هیچ هنرمندی را به اندازه ی پیکاسو دوست ندارم...او دیوانه بود...اما هنرمند بود...

-با این وجود او خود ونگوک بود...دفعه بعد سعی کن سوفیا لورن را ببینی!حلاصه که کمی هم هنرپیشه ها را ببین!

-دکتر حرفم را بی موقع قطع کردی ...بعد که آن مرد یک گوش رفت مردی را دیدم...که چشم هایش جای گوش هایش بود...گوش نداشت شاید گوشهایش جایی بود که من نمیدیدم...مثل آن پایین ها!و موهای بد ریختی داشت...دهانش هم روی گردنش بود....

-یک هیولا دیدی!

-نه دقیقا....بهش گفتم تو چرا این شکلی هستی!؟؟بهم گفت به تو چه...بعد دستش را برد بالا به زیر بغلش اشاره کرد و گفت:بیا برو تو ما تحتم...گفتم اسمت چیست...این را پرسیدم چون باید برای شما...دکتر و برای وبلاگم اسمش را میدانستم...میدانید چه گفت؟

-چه گفت؟
-گفت:پابلو پیکاسو هستم...با من دست داد و رفت!

*بودا بر زمین زانو زد...هنگام مرگ بود...به آسمان نگاه کرد...شاهزاده کلافه از خیسی عرق...رخت از تن برکند و انتظار کشید....انتظار اولین حیوان که به او رسد...

و موش اولین حیوان بود...پس به او گفت:

-نامت چیست...

-موش هستم..۵ ساله از تهران...

-میدانم که موش هستی! نامت چیست...اسمت!!

-نام ندارم...اما بجه ها به من میگویند جری...تو محل میگفتند آقا جری....به کسر (ج) که یه مدت یک عده مرا مسخره میکردند...و میگفتند آقا جری به فتح (ج)...چون سیاسی نبودم گفتم به من بگویید هاشم!

-آقا هاشم من بودا هستم...

-آقا بودا کیه که شما رو نشناسه!!!!کاری از من بر میاد بگین...در خدمتم...

-دارم میمیرم...قلب و کلیه ام به هم میپیچد...

-قبل از فوت بد نیست برین ناصر خسرو بفروشین کلیه هاتونو...

-نه نه نه...تو اینجایی که به من گوش دهی و بعد من به تو بصیرت عطا کنم...

- من بصیرت نمیخواهم...من پنیر کاله میخواهم...نم نم!

-به من گوش میدهی یا نه؟

- میدهم!

(بعد یک گوشش را با کاردی که در جیب دارد میبرد...بودا رنگ پریده میپرسد)

-چه میکنی!!!چرا گوشت را میبری منظورم این بود که به من گوش کن...

-میخواستم حس و حال ونگوک را در پست بالا درک کنم...

-تو بصیرت مرا نمیخواهی؟
-چرا میخواهم اگر این بصیرت بتواند جلوی قالیباف را بگیرد...او تهران را بدون موش می خواهد!!

-نکند تو موش فاضلابی؟

-بله...مگر نمیبینی قد گربه ام!!موش معمولی یک پنجم من است!

-...

-حاج بودا چرا غش کردی!!!پاشو...پا شو!!!ای بابا...لعنت به تو دریمر...من بصیرت میخاهم....

دریمر:میخاهم غلط است باید بگویی میخواهم...

موش:خب...من بصیرت میخواهم دریمر...این بودا هم که غش کرده!

دریمر:تنفس دهان به دهان را امتحان کن...

(موش میگذارد و میرود چون از این کار بدش میآید.)

 

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:45  توسط dreamer  | 

*بعد از مدت ها یک کتاب خوب برای خواندن پیدا کردم...کتابی که نه داستان کوتاه است...نه داستان کودکان...شاید بتوان آن را یک رمان کلاسیک نامید و نه رمانی که چیزی به شما نیاموزد.

مرشد و مارگریتا.بولگاکف

ترجمه ی عباس میلانی.

اما حالا که صحبت داستان کوتاه شد:اتوبوس پیر.ریچارد براتیگان را بخوان.

اگر میخواهی یک فیلم خوب ببینی هم lucky number slevin را از دست نده...تحت هیچ شرایطی و حتی ما تحت هیچ شرایطی.یا یک فیلم نسبتا کلاسیک تر ((امتیاز نهایی یاmach point)) که البته این هم محصول ۲۰۰۶ است...اما ضرباهنگش کند و قاب ها عجیب غریب نیستند.یک کلاسیک واقعی راجع به خیانت.عقوبت گناه.شهوت و عشق.جبر و اختیار.از سلطان کمدی کلامی وودی آلن....البته این فیلم کمترین ارتباطی با کمدی های آلن ندارد...حتی گاهی اوقات تلخ میشود...اصلا انگار داستایوسکی آن را کارگردانی کرده(یک نوع جنایت و مکافات مدرن هم هست)و اینکه دیگر از نماهای نیویورکی خبری نیست...مکان وقوع داستان لندن میباشد.فیلم را به علاقه مندان فیلم ها و داستان های کلاسیک...اپرا...دوستداران وودی آلن...و بحث های فلسفی پیشنهاد میکنم.

*آن چه هستم را بپذیر نه آنچه میخواهی باشم...باور کن همینی که هستم خیلی هم خوب است.

*چقدر تکراری شده ام....یکی مرا از حالت ریپیت در آرد!

*-دکتر جون باورت نخواهد شد...یهودای اسخریوطی را دیدم!

-یهودای اسخریوطی دیگر کیست؟بیمار من که نیست؟

-نمیدانم که بیمار شما هست یا نه...اما اگر بخواهم بگویم کیست باید بگویم طبق روایت انجیل ها همان کسی است که عیسی را به فاک عظما داد.

-آها...حواری خائن!چطور او را دیدی؟
-در خیابان میدوید...

-به تو گفت سلام...من یهودای اسخریوطی هستم و بعد به دویدن ادامه داد!؟؟

-نه دکتر!من خودم او را شناختم!ریش قرمز داشت و چشمانش هم لوچ بود.

-این که دلیل نمیشود...تازه چشمان یهودا لوچ نبوده...تازه از کجا معلوم که این همان یهودا بوده؟شاید غریبه ای را دیدی!
-نه دکتر چشمانش چپ بود چون داشت نوک دماغش را میدید...انگار چیزی رویش باشد....ضمن اینکه او خود یهودا بود...چون بلافاصله دنبالش...عیس میدوید...فکرش را بکن با آن صلیب بر دوش...مثل آن سیاهپوست آمریکایی که مدال المپیک بارسلونا را برده بود میدوید...اسمش را میدانی؟

-اسم چی را....عیسی را؟

-نه...اسم عیسی را که میدانم..اسم آن دونده را...اما اینها مهم نیست...کلیت مسئله را متوجه شدی؟
-پس عیسی را دیدی که با صلیب بر دوش میدوید...از کجا فهمیدی که عیسی است؟
- به خاطر آن صلیب...و به خاطر اینکه وقتی با او صحبت کردم ...به من گفت آسمت شفا یافته!

-اوه جدا...با او صحبت کردی؟راجع به چی؟
-پرسیدم ساعت چند است...و اینکه آیا او عیسی بن مریم است؟و اگر بله یک امضا به من میدهد....

-امضا گرفتی....؟ساعت پرسیدی....؟و او همه را جواب داد؟
-بله این امضایش...میبینی که نوشته تقدیم به تو فرزند...که رنجهای بسیار کشیده ای...آن موقع که من ساعت پرسیدم....ساعت ۷.۱۶ دقیقه بود...میبنی...ساعت ۷ که عدد مقدسی است...و ۱۶!که اگر ۱ را با ۶ جمع کنی میشود ۷ و آن هم مقدس است...و اگر این دو ۷ به دست آمده را با هم جمع کنی حاصل میشود:۱۴...که اگر ۱ و۴ را هم با هم جمع کنی حاصل ۵ میشود...۵!۵ عدد زندگی من است...جالب نیست ضمن اینکه ...

-خب خب خب...به عقایدت کاری ندارم...چرا از او نپرسیدی که چطور به روی زمین آمده!؟؟
-نشد او فریاد کشید وچیزی گفت و رفت....

-میتوانی بگویی چه گفت؟
-بله...گفت یهودای احمق بایست که میخواهم این صلیب را با بازوانش در ما تحتت فرو کنم!!!

-تو حالت جدی جدی خراب است!

-میدانم...اول هم که آمدم همین را گفتم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:29  توسط dreamer  | 

*هر چند میگویند داف به جنس مونث اطلاق میشود من نظری ضد این دارم...پسر ها هم باید به خود برسند تا به مقام شامخ و والای داف دستیابی نمایند...

*مهم نیست که پای شما بوی کلاغ مرده میدهد یا نه...شما به حمام احتیاج ندارید...به یک جوراب احتیاج دارید تا بتوانید به همه نشان دهید...که جوراب ها هم میتوانند رالف لورن باشند...

توصیه ی مهم:حالا حمام نمیروید نروید...اما سعی کنید آن بیلچه های بامزه را از شست پایتان جدا کنید...برای این کار میتوانید از ناخن گیر معمولی یا ناخن گیر غیر معمولی یا سیم چین استفاده نماییدو....اینها را گفتم تا جوراب نویتان پاره نشود...

*کفش باید دراز باشد!حتی اگر زارا نبود...کسی از شما انتظار ندارد تا کفش دوخت ایتالیا به پا کنید مردم دنبال چیزهای درازند...اگر قدتان مثل اکثر مردهای ایرانی -نصفش-زیر زمین است کفش میتواند به شما کمک خوبی در این زمینه بکند...

توصیه ی مهم:یک مدت کتانی های آل استار...همه گیر شده بود...اما الان خدا با شماست!

*شلوار برای هر گروه کاربرد خاصی دارد اما چون ما به دنبال عادی سازی هستیم...پاره ی آن مد نظرمان است...شلوار باید همه جایش پاره باشد...باید کهنه باشد تا همه عقشان بگیرد باید چیزهای کو چکی از بدنتان را به نمایش بگذارد...اگر چیزهای خیلی بزرگ را به نمایش گذاشت...خوشحال نباشید....شلوارتان را عوض کنید....کسی دوست ندارد که باسنتان را ببیند مگر شهید پرور های قزوین...هنوز خوش آمدن از باسن کالا عادی نشده.

*کمر بند !خیلی از غیر عادیون به شما عادی ها یا در حال عادی شدن ها حسودی میکنند...آنها با حرص چشمهاشان را تنگ کرده میگویند:((اگر این یک کمربند است بر تن تو...چرا من میبینم خط لبخند باسن تو؟؟؟))شما باید بگویید:((از بس هیزی...نمک به حروم!!...ایش!))این یک جواب خیلی دندان شکنی است !کمر بند باید بسته شود باید کلفت باشد..رنگش سبز پسته ای صورتی ملیح یا قرمز کددی باشد....تا به چشم آید قلاب کمربند باید یک عکس از شیاطین جهنم را دارا باشد تا همه بترسند و کسی به آن نواحی دیده ورزی نکند!

*سر جدتان شورتتان را بشورید!خودتان هم بشورید...تا بفهمید حد تحمل ماشین رخت شوییتان تا چه حد بالاست.این یک مورد مشترک بین مردمان عادی و غیر عادی و کل جهانیان است...فراموش نکنید که شما میخواهید جنس مونث را جذب کنید...آن هم دافهایشان را.

حالا این داف ها ممکن است بر اثر استعمال هزار نوع کوفت و زهر مار بو های بد را در شورت شما متوجه نشوند...اما مطمئنم که چشمهاشان سالم است و چرک و کثافت و زردی را خوب میبینند!

سوال مهم:چرا یک داف باید بتواند شورت یک زاخار را ببیند.؟؟؟

جواب مهم:این زاخار است که دوست دارد شورتش را نشان بدهد...و احتمالا بعد هم قصد های بدتری دارد...مثل پیشنهاد شرم آور مسابقه ی سرعت جیش.

*ببینید...مردهای غیر عادی...مو دارند....شما برای عادی شدن باید به هلویی یک دختر باشید و با ناز و توامان لات و لوتی صحبت کنید.موهایتان را از بین ببرید...هر چه هست!

برای تمرین حرف زدن لاتی فیلم های بهروز وثوقی را تماشا کنید.(به غیر از تنگسیر و داش آکل.....مگر اینکه بخواهید دهاتی حرف بزنید!)

و برای تمرین حرف زدن با ناز فیلمهای گوگوش را ببینید.

مهم:فیلم زهره را هم ببینید فقط غیر عادی ها چنین فیلمی را از دست میدهند!

*یک دانه حلقه به نوک سینه تان بزنید!ممکن است به اوا بودن متهم شوید...اما نه...آنها غیر عادی و علاوه بر آن نفهمند...پس تو جه نکنید....میدانید چقدر شیک است؟؟؟

*مهم نیست که خط ریشتان چه شکلی است مهم این است که مو ها باید روی هوا باشد....و دمب موها باید کاملا پشت گردن را بپوشاند....برای الگو برداری دقیق لاکی لوک ببینید....خصوصا صحنه های حضور اون اسبه...جالی!

*مردمان عادی سالیان سال با تیغ ۲ خط روی ابروی راست می انداختند...

*هیکل باید سکسی باشد یعنی در شرف انفجار باشد یعنی پولهایتان را بابت کرانچی ندهید....جمعشان کنید قرص بخرید و بعد کمی هم باشگاه بروید تا آرنولد شوید....فراموش نکنید که داف ها باید از وسط بشکنند و شما باید از وسط بشکانید!

*بازو ها باید اغوا کننده باشد طوری که هر که میبیند نفسش ببرد و بگوید:((ای وای اغوا شدم!!!))مهم نیست که زوری در آن هست یا نه...کی میفهمد؟

*همچنین یک علامت یین و یانگ رو بازوی چپ خالکوبی شود...تا همه بگویند:((اوه شما بودایی هستید؟؟))و شما بعد از این سوال باید بگویید:((خیر...من مسلمونم...نماز روزمم سر جاشه...مار مضون و محرم هم عرق مرق تعطیل!))با همان لحن ناز و کشدار و لات و لوتانه اینها را بگویید تا عاشقتان شوند....هر چند نه آن علامت ربطی به بودا دارد...و نه شما میدانید مصجد درست است یا مسجد.

*کت تک کت تک کت تک....میدانید یعنی چه؟

یعنی افسون کننده ی دفوف!(جمع داف!)دفوف ایستاده بر نماز عاشق کت هستند خصوصا اگر با شلوار پاره و شورت قرمز همراه باشد....

پس کت را از یاد مبرید...

*هر دختری دوست دارد با یک فیلسوف دوست شود ...اما شما احتیاجی ندارید که سراغ نیچه...امانوئل کانت...سارتر .و.... بروید...شما سپهری هم بخوانید و بگویید:((چشم ها را باید شست...))آنها عاشقتان میشوند و شما هم اهل ادبیات و فیلسوف شناخته میشوید.

راستش اینجا تنها کشوری است که مردمانش فرق شعر و فلسفه را نمیدانند....از موقعیت سو استفاده کنید.

*اگر بحث فیلم شد...کم نیاورید بگویید هر هفته به سینما میروید...بگویید عاشق کیا رستمی هستید....بگویید خانه ی دوست کجاستش را میپرستید...اگر داستان فیلم را ازتان پرسیدند بگویید راجع به دفتر مشقی بوده...که دست همشاگردی صاحب دفتر جا مانده و آن کودک با مشقت باید آن را پس بدهد!

اینها را گفتم چون میدانم که ندیده ایدش!

و این جملات باعپ میشود طرف فکر کند با یک کارگردان بزرگ دوست شده....همچنین جایگاه شما والا میرود...کیا رستمی خلق شده تا نردبان ترقی تو باشد.

*تمام رنگهای دستبندهای بیلیو را بخرید....اما فقط از صورتی و زردش استفاده کنید بقیه رنگهاش جیغ میباشند و به لباس شما نمیایند.

*در پایا افزایش قد هم داشتهاید ۳۰ سانت پاشنه ی کفش و ۱۵.۵ سانت ارتفاع مو....میشود ۴۵.۵ سانت افزایش قد!دیگر جی افتان بهتان سرکوفت نمیزند....که چرا کوتوله واویلا هستید....بلکه شما بهش سر کوفت میزنید که چرا مثل زن پاپای میمانی!

*همین....پرونده مختوم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:22  توسط dreamer  | 

*چند روز پیش در خیابان با چند دوست راه میرفتیم و به این نتیجه رسیدیم که ما غیر عادی هستیم...برای همانند سازی هر چه بیشتر و طی فرایند عادیسازیون!!چند نکته به سرم و به ته ام و به کناره هایم رسید...هر چند شاید همگی عادی باشید.

توصیه هایی به خواهران حوری صورت بهشتی:

*خب برای عادی شدن باید پوست تیره داشت...از استخر در تابستان و اسکی در زمستان غافل نشوید...همانا خدا یار و یاور برنزگان است...هر کس در زمستان برنزه نیست تنها کمی غیر عادی است چون خیلی ها پول اسکی رفتن ندارند...اما هر کس در تابستان برنزه نیست نه تنها خیلی خیلی غیر عادی است بلکه خسیس هم هست...چون استخر رفتن مانند اسکی نیست که بخواهی حقوق یک برجت را کنار بگذاری!

ps:منظور برنزگی طبیعی است.

*برای اینکه خیلی عادی باشید اما نخواهید حقوق یک برج منشی گری با اعمال شاقه در مطب دکتر را صرف اسکی رفتن با دوستان فرمانیه ایتان کنید...و همینطور خسیس باشید و استخر هم نروید....میتوانید به سالن های زیبایی مراجعه کنید و بگویید:((سلام من میخواهم بدنم را رنگ این رژ لبی که زدم کنم!!!تا همه میخکوبم شوند.))آنها میگویند:((اما این رنگ برنزه نیست!!))و شما باید بگویید:((میدانم اما من حق دارم عادی باشم...))

توصیه های ایمنی این مرحله:برای برنزه شدن ایستادن دم اجاق گاز هم جواب میدهد...به شرطی که مواظب موهای سر...یا اگر دست پایتان مو دارد(که امیدوارم نداشته باشد!)مواظب موهای دست و پایتان یا حتی ناف...یا شاید خیلی جاهای دیگر باشید....

*در مرحله ی بعدی عادی سازی ۳ تا تافت میخرید (برای مصرف یک هفته)هر بار که میخواهید بیرون بروید موهایتان را سشوار زده و هر ۳ تافت را روی موها حالی میکنید.ارتفاع مکوها باید بیشتر از ۱۵.۵ سانتی متر باشد و اگر کمتر از این مقدار باشد شما نه تنها غیر هادی هستید بلکه یک جواد درجه ۲ هم محسوب میشوید!

توصیه های ایمنی این مرحله:لطفا مواظب باشید تا سرتان به کسی نخورد توجه کنید که شما ۳ تا تافت را روی سرتان خالی کرده اید ...وزن آن را محاسبه کنید و به طرف حق بدهید که نخواهد سرتان را روی شانه...پاها...باسن...یا جاهای دیگرش بگذارید.

*طبیعی است که پوست برنزه برای عادی شدن هر چه بیشتر موهای فکل و رووووشن !میطلبد...پس آنها را بور کنید...هر چه بور تر بهتر. هرکه فکش بیش...بورش بیش!(فک:فکل!)

*چیزهایی باید بیرون باشند و چیزهایی تو.جنس مخالف عادی این تو و بیرون ها را به شدت زیر نظر دارد...چه بخواهید و چه نخواهید ...هر چند معمولا میخواهید.

بیرونی ها:سینه ها!رانها.کان ها!لبها...گوانه!ساق ها.لپ ها!

تویی ها:شکمبه!چانه!بینی!!!چواله.

ps:گوانه:جمع مکسر گونه که امروزه کاربردش شایع نیست.

ps2:چواله:جمع مکسر چاله که حتی در قدیم هم کاربرد نداشته...

*حال این سوال پیش میاید که چه کنیم ...ما که بر عکسیم کاری ندارد...دریمر اینجاست تا شما راحت باشید...گاهی احساس میکنم هدف از آفرینشم همین بوده.

سینه:پیش بی اف تان میروید از او میپرسید چه مدلی دوست دارد تا به جراحتان بگویید! او میگوید برایش مهم نیست...اما وقتی شما اصرار میکنید اعتراف میکند که از فلت بودن همه چیز حالش به هم میخورد جز صفحه ی تی وی...بعد شما را میبوسد و میگوید این تصمیم که گرفتید بسیار برای بچه تان هم مفید است چون در آخر اصلا آن بچه باید شیر بخورد و بعد با لذت بگوید:((نم نم!))شکلش را برایتان میکشد و شما به جراح میگویید...توجه کنید اگر بی افتان هیچ پیشنهادی نداشت آدمی غیر عادی است...و این را بدانید که بی اف ها با بچه هایی که در شکم خواهید داشت و مصرف کنندگان مستقیمتان هستند  تله پاتی دارند...به خواست کودکتان احترام گذارید.

ران:آیا تا به حال مرغ خورده اید؟آیا سر سفره دیده اید که ران های مرغ درشت تر چه زود تر برداشته میشوند؟ندیده اید؟خب اینبار خوب نگاه کنید...مرغ بدون ران مثل ماشین بدون چرخ است!

کان:[...]!

ps:یعنی سانسور!

لب:نمونه ی خوب:میدانستید آنجلینا جولی چرا انقدر محبوب است...به خاطر آن لبها که مثل ۲ تا بالشت روی هم افتاده میمانند...نمونه ی بد:لب های شهره خواننده تداعی گر شهر نوی زمان طاغوت است ولی باز هم بیرون است و عادی محسوب میشود...

گونه:فقط جراح خوبی انتخاب کنید تا برایتان گونه بگذارد نه بادنجان آن هم نزدیک بینی و به موازات آن!

ساق:درست است که ساق پا باید به اصطلاح تو پر باشد اما افراط نکنید...هیچ کس از دیدن ستون های تخت جمشید داخل کفش خوشحال نمیشود حتی ناراحت هم نمیشود میتوانم قسم بخورم که احساس تاسف میکند.ضمن اینکهمچ و ساق نباید آدم را یاد قاشق چای خوری بیاندازد...در ضمن این تنها موردی است که تا اینجای کار احتیاج به جراح و مراح ندارد...باید آب هندوانه خوردن را کنار گذاشته و ورزش کنید.

لپ:لحظاتی هست که سرکار بی اف میخواهد به شما بگوید گوگوری مگوری!لازمه ی انجام شدن این حرکت کشیدن لپ قبل از آن است!همین!

شکمبه:نه هیچ کس نیست که دلش بخواهد کابوس ببیند...هزار جور قرص در بازار موجود است مهم نیست که چه عوارضی دارد این یک مرحله ی مهم از عادیزاسیون است که هم مرتبه با کل مراحل میباشد.

چانه:در قدیم تنها یک جا از بدن را آن هم در بدن پسر بچه ها کوتاه میکردند...اما با پیشرفت علم میتوان امروز خیلی چیز هارا کوتاه یا ختنه کرد!چانه یکی از آنهاست...

بینی:بینی هم یکی دیگرش است...برای اینکه عادی عادی شوید....به جراحتان بگویید که یک بینی میخواهید که با ذره بین دیده شود...نشود باهاش نفس کشید...و ترجیحا مدل خوکی باشد.

چاله:بعضی ها این شانس را داشته اند که عادی به ئنیا بیایند...اما شما نه...شما باید یک چاله آنجا بغل لبخند بیرمقتان داشته باشید...هر جوری که شده...به هر قیمتی...هر چند نا ممکن به نظر برسد.

*لباس باید مارک دار باشد...باید زارا باشد!!یا مانگو...خطر نکنید سراغ لیوایز نروید...قلابش در بازار فراوان است و ممکن است زحماتتان برای عادی شدن از بین برود.مهم نیست که بهتان می یاید یا نه...مهم نیست که شره پره است...مهم نیست که شبیه زن ریز علی شده اید اینها مهم نیست...باید عادی بمانید!در ضمن لیبل های خیلی گران و کمیاب مثل فندی یا معروف تر مثل ورساچه جواب نمیدهد...فراموش نکنید که همه ی حقوقتان صرف رفتن به اسکی شده و به اندازه ی کافی پول خرج کرده اید.

*عینک:بستگی به مد دارد...اما الان عینک باید دو سوم قیافه تان را بپوشاند...عینک هم باید مارک باشد...تر جیحا شانل که مدل هایش بزرگ هستند و دیگر لازم نیست صورتتان را کوچک کنید!

*کفش:فعلا برای عادی بودن باید طلایی باشد...در صورت استفاده از کفش اسپرت سراغ آل استار نروید آن ها را برای غیر عادی های جوادی چون من بگذارید...زارا یا مانگو یا در حالت خوشبینانه تامی  در خدمت شما هستند.

*یک بحث بسیار مهم در عادیزاسیون یا دافیزاسیون!!!ابروست....یا ابروهایتان مث ابریشم چین باشد یعنی نازک نازک نازک که با چشم غیر مسلح نتوان دید...یا مثل شانگفی در افسانه ی ۳ برادر در پیشانی پیشروی کرده باشد  و کم فاصله با مو(منظور ته ابروست!)این حالت به شما وقار خشانت و اعتماد به نفس میبخشد...ضمن اینکه کاربرد جانبی مثل جذب شماره از زاخار های مورد نظرتان را نیز داراست.

*طرز حرف زدن یا باید کش دار باشد و از تیکه های

cool.wow.i want to fuck him from ass.i love him/her

زیاد استفاده شود.

یا طرز حرف زدن باید مثل عروسک های برنامه کودک صدا و سیما باشد تا هیچ کس نفهمد تا چه میگویید و چرا!!

*از خالکوبی غافل نشوید خصوصا نوع چینی آن که نمیفهمید چه نوشته آن هم در پشت کمر نزدیک به خط لبخند باسن!

*حلقه...حلقه...حلقه!خدا میداند که حلق روی ابروی راست یا بینی چقدر میتواند زاخار ها را جذبتان کند....چه برسد که حلق داحل لب و لوچه تان شود!یا ناف یا...خلاصه که حلقه خوب چیزی است.

ps:منظور از حلقه همه جور نگین است که به منظور سهولت در نوشتار اینگونه نوشتم.

 

**من به شدت امیدوارم که با این نوشته ها چند داف عادی تحویل ملت شهید پرور داده باشم...اگر کم و کسری احساس کردید من را بی نصیب نگذارید.

قسمت بعدی در خصوص برادران یعنی سرباز های گمنام غصر غیبت خواهد بود.

*از نوشتن متن لذت بردم...امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:24  توسط dreamer  | 

*تو خودت نمره ی بیستی ...تو مث اسکیت پیستی!

*من-آقای دکتر تازگی ها خواب های بدی میبینم..

آقای دکتر-مثلا؟
-اینکه پرواز میکنم...خیلی میرم بالا حسابی دور میشوم...

-اما اینکه خواب بدی نیست...

-اوه..آقای دکتر واقعا خواب مزخرفیه...

ـمن جنبه ی مزخرف قضیه رو درک نمیکنم...چون نمیگی...

-آها...خب اگه بخوام خوب توضیح باید بگم...از اون بالا سقوط میکنم..

-بعد چی میشه؟

- بعد از خواب میپرم و چه خوب  که میپرم...هیچ دوست نداشتم تو خواب ببینم که بدنم تیکه تیکه شده...

- اما بدن تیکه تیکه نمیشه...له میشه!

-خب من هیچ وقت نمیخوام خواب ببینم که بدنم له میشه...دکتر قبول کن که چندش آوره...

- قبول میکنم...دیگه چه خوابی میبینی؟
- سوسک...

-سوسک؟
-سوسک...راستش این یکی تو بیداری هم دلهره آوره دکتر....

-بس کن میخوای بگی سوسک توی خواب آزاری به تو میرسونه..

-هم توی خواب و هم بیداری...راستش من تا یکی ۲ ساعت بعد از خواب سوسک دیدن خوابم نمیبره...تا مطمئن شم که هیچ سوسکی اون اطراف نیست...

(تلفن دکتر ...زنگ میزند...منشی به او میگوید مریض بعدی برای دیدنش بی تاب است.)

دکتر-خب باز هم چیزی مانده؟
من- بختک که قبلا هم در باره اش توضیح دادم...

(تلفن زنگ میزند...منشی به او میگوید این مریض حسابی او را میترساند و الان هم وارد مطب  شد ...بیمار وارد میشود و من باورم نمیشود که بختک ها هم پیش دکتر بروند...ترجیح میدهم غش کنم!)

*بختک-آقای دکتر امیدوارم که دیگر شما از من نترسید...

دکتر-اوه...من از هیچ چیز نمیترسم...

-خوب است من چند وقت است آنژین شده ام...و دیروز چون سر این بیمار شما خیلی داد کشیدم فکر میکنم وضع حنجره و سینه ام حسابی خراب شده...

-چرا سرش داد زدید؟
-خب من در خواب به سراغ او میروم تا بترسانمش...اما او نمیترسد...

-الان به من میگفت که میترسانیش و وقتی هم وارد شدی غش کرد...

-دروغ دکتر...دروغ...مردک میخواهد من را بگیرد ...از پشت گردن...طوری که نتوانم کاری کنم...انگار که یک بچه گربه ی حنایی باشم...اما میبینید که من یک بختک سیاه هستم...

-میبینم...تو را بگیرد که چی بشود؟
-خب من میتوانم ۳ آرزو بر آورده کنم...

-عجب و هر کس که بخواهد ۳ آرزویش را بر آورده کنی باید تو را از پشت گردن بگیرد...؟
-بله تقریبا....

-من این حرف ها را باور ندارم...بلند شو روی تخت بنشین تا معاینه ات کنم.

(بختک میرود روی تخت مینشیند...دکتر دنبالش راه میافتد و دریمر هم غش کرده است...دکتر گوشی را روی پشت بختک گذاشته و فرمان میدهد:)

-نفس عمیق بکش...

(اما ناگهان چشمهای دکتر  به مغزش  تصویری را میرسانند...مغز تجزیه و تحلیل میکند و به دست فرمان میدهد تا گوشی معاینه را کنار گذاشته و بختک را از پشت گردن بگیرد.)

*این هوای پاییزی آدم را حالی به حالی میکند؟یا من عین گربه های تازه بالغ شده ام؟؟

 ps:یه وقت فکر بد نکنید.

ps2:یه وقت فکر خوب بکنید.

 

 *نخواب ای حسرت سفره گل گندم/نباش تو دالونای قصه سر در گم/نخواب رو بالش پر های پروانه/که فریاد تو رو کم دارن این مردم!/لالالالا دیگه بسه گل لاله/بهار سرخ امسال مثل هر ساله/هنوزم تیر و ترکش قلب و میشناسه/هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله/نخواب آروم گل بی خار و بی کینه/نمیبینی نشسته گوله تو سینه؟/آخه بارون که نیست رگبار باروته/سزای عاشقای خوب ما اینه؟/نترس از گوله ی دشمن گل لادن/که پوست شیره پوست سرزمین من/اجاق گرم سرمای شب سنگر/دلیل تا سپیده رفتن و رفتن/نخواب آروم گل بادوم نا باور/گل دلنازک خسته گل پرپر/نگو باد ولایت پرپرت کرده/دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر/دوباره قد بکش تا اوج فواره/نگو این ابر بی بارون نمیذاره/مث یار دلاور نشکن از دشمن/ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره/نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم/نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم/کتابای سفیدو دوره میکردیم/که فکر شب کلاهی از نمد باشیم/نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب/نگو کو تا دوباره بپریم از خواب/بخون با من نترس از گوله ی دشمن/بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب/نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره/نگو تقدیر ما صد تا گره داره/به پیغام کلاغای سیا شک کن/که شب جز تیرگی چیزی نمیاره/نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره/نخواب وقتی که خون از شب سرازیره/بخون وقتی که خوندن معصیت داره/بخون با من بیا با من نگو دیره/سکوت شیشه های شب غمی داره/ولی خشم تو مشت محکمی داره/عزیز جمعه های عشق و آزادی/کلاغ پر بازی با تو عالمی داره...

<<شهیار قنبری>>

 ۱۳۵۹ سروده شده...اما چقدر تازست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:53  توسط dreamer  | 

 

* «آنها بايد بدانند که امروز توانايي ملت ما نسبت به چنين روزي در سال گذشته، ده برابر شده است».

سوال:پاراگراف بالا راجع به چه صحبت میکند؟

۱)توانایی ملت آنها!از ما کمتر است ولی آنها این را نمیدانند یا اگر هم میدانند به روی خودشان نمی آورند...و ما هم خب...حرصمان میگیرد.

۲)توانایی ملت ما در تحمل افراد!!! تحمل اتفاقات...تحمل بیکاری ...تحمل مشکلات ازدواج...تحمل مشکلات مسکن...محو نشدن بعضی از کشورها از  کره زمین...احیای اسلام ناب محمدی ۱۰ برابر شده.

۳)توانایی ملت ما در حامله شدن بی نظیر بوده...و مسئولان تپ و تپ ترتیب ملت را میدهند...و الان بازدهی آن به ۱۰ برابر هم رسیده.

۴)ملت ایران...اگر پارسال یک بمب اتمی میساخت میتواند امسال ۱۰ بمب اتمی بسازد.

 

سوال:این سخن از که بود و چرا؟

۱)از کوسه ای در خلیج فارس-به خاطر اینکه نشان دهد کوسه ها مفهوم ۱۰ برابر شدن را میفهمند.

۲)رییس جمهور-چون دوست دارد از آمار و ارقام استفاده کند.

۳)رییس جمهور-من توانایی هایم ۱۰ برابر شده است...پس ۱۰ برابر بیشتر از قبل هستم.

۴)رییس جمهور-او دوست دارد ملت مفهوم عینی به فاک رفتن را تجربه کنند و در این راه از هیچ کوششی فروگزار نیست!

سوال:آیا گفتن این جملات موثر است؟

۱)معلوم است که هست!

۲)برای تحریم شدن ایده آل است.

۳)موثر نیست...چون آنها به هر حال ما را تحریم خواهند کرد.

۴)معلوم است که نیست.

*((محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور ايران، خواستار افزايش زاد و ولد در ايران شد تا جمعيت اين کشور به 120 ميليون نفر برسد و بتواند در مقابل غرب بايستد؛ اين در حالي است که او اعلام کرد که توانايي اتمي کشور به ده برابر خواهد رسيد.))

 

به به!

من چی بگم جز به به؟

اصلا این جمله خود به خود طنز است...خرابش نمیکنم.

*کدام مملکت را دیده اید که بدون آگاهی قبلی  و  حتی بدون مناسبت ۳ روز تعطیلی داشته باشد؟عابر بانکهایش بدون پول باشند و بانک ها هم تعطیل باشند و تا ۸ شب ...شب اول تعطیلات هم هیچ کس نداند که قرار است اصلا فردا تعطیل باشد یا پس فردا....

من دیگر دارد عقم میگیرد.

از عق زدن شما هم متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 19:13  توسط dreamer  | 

*((به راستی چم!!!شده است؟))

در پس ذهنم میگذرد...

که اگر سبیل داشتم...لذتی فراتر از لیسیدنش هنگامی که آغشته به ماست است نخواهد بود...

لحظاتی را میبینم...

که پلیس های راهنمایی و رانندگی...من را برای بد حجابی جریمه کرده اند:((راننده ی خاطی با شورت اسلیپ داخل خودرو نشسته بود و انگشت وسطش را به سمت ما گرفته بود))

خیال میبافم ...

که تو سبز شده ای و من آبی...تو درختی و من آسمان.

دروغ میگویم...

 که به ایرانی بودن خود میبالم...به مسلمان بودنم نیز...به خاور میانه ای بودنم نیز...به آریایی بودنم...به زمینی بودنم...مخصوصا زمین های این ناحیه از تهران!

*دوستانی که به سیاست علاقه مندید...من زین پس به طور ثابت سیاسی خواهم نوشت...منبع من منبعی نیست که بخواهند بابتش اعدامم کنند...روزنامه وزین کیهان است.

پس میریم که داشته باشیم:

*((دکتر محمود خوش چهره در گفت و گو با کیهان:دولت باید با توجه به شعار عدالت گرایانه ی خود بودجه ای متفاوت برای سال ۸۶ ارایه دهد.))

۱.تمام محمود ها خوش چهره هستند!

۲.تمام محمود ها کیهان دوست دارند.

۳.مثل اینکه آقای خوشچهره بودجه ی ۸۵ را به حد کافی متفاوت ندانست و خواهان تفاوت بیشتر هستند...مثلا بودجه ی بیشتری برای واردات بنز و بی ام و تخصیص داده شود...تا عدالت هم بیشتر رعایت شده به همه برسد...ضمن اینکه نرخ سود بانکها به صفر برسد که هم بودجه بندی برای دولت آسان تر و هم بانکداری اند اسلامی شود.

۴.تمام محمود ها دکتر هم هستند.

*((تظاهرات ضد دولتی ۵ شهر آلمان را فرا گرفت/تظاهر کنندگان به سیاست های تنظیم کننده ی بازار کار و اصلاحات اجتماعی دولت آلمان اعتراض کردند/مرکل:خشم تظاهر کنندگان را درک میکنم))

تصور کنید اینجا تظاهرات شده بود کیهان تیتر میزد:

((تظاهرات اشرار و معاندین نظام در ۵ روستا!/اشرار آشوب طلب همگی معتاد بوده و وابستگی شان به موصاد و سرویس امنیتی انگلیس کتمان نا پذیر است ضمن اینکه وابستگی آنها به طاغوت توسط وزارت اطلاعات تایید شد/گروهی از بسیجیان جان بر کف اعلام آمادگی کرده اند تا حق آن ها را کف دستشان و کف درزشان بگذارند!/نیروی انتظامی ضمن دستگیری چند تن از جوانان گمراه و فریب خورده بقیه ی این معاندین را به هلاکت رساند/رییس جمهور:این شلوغی ها کار آمریکاست و من باز هم نامه خواهم نوشت...و من که چیزی را درک نمیکنم !!جز اینکه میدانم اسراییل باید محو شود.))

*((احتمال رویت هلال در غروب امروز))

پیشگوییهای نوستراداموس/گاهی فکر میکنم بهترین منبع خبر همین کیهان است ۹۰ درصد اتفاقات مملکت را درست پیشبینی میکند...انتخابات سال ۸۴ و طرفداری کیهان از آن کاندیدای خاص را به یاد می آورم.

*((سخنگوی وزارت خارجه:متناسب با برخورد غرب تصمیم میگیریم.))

۱.یعنی(( اگر)) ((آنها)) پیشنهاد خوبی ((دادند))...((ما)) ((هم)) قبول ((میکنیم))!!!

۲.تصمیم کبری!

۳.تناسب یعنی لج بازی.

*((مقابله با برنامه ی هسته ای ایران برای جهان فاجعه بار است!!!از گفته های پوتین))

۱.احتمالا پوتین بعدا گفته:حوصله دارید ها!!!

۲.یا گفته:موشک زلزال میخواهید مگر؟؟

۳.یا شاید:خودتون که محمود رو میشناسید!!لقبش فاجغه است.بر و بکس بهش میگن:ممی فاجعه!

ps:ممی(mami):دوستانه ی محمود!

 

 

*نوشتن از بیمعرفت های لعنتی دوس داشتنی کسالت آور است.

ps:بدون شرح!
*هیچ کس روی کره زمین اندازه ی من خوشحال نیست از اینکه ماه مهمانی خدا تمام شد.

*من که مثل شما دفترچه ی خصوصی ندارم...دفتر چه ی من اینجاست.

*فعلا هستم...فعلا.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:29  توسط dreamer  |