|
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
|
حتما دلیلی داشتم مگر نه؟
شما را که دعوت نکرده...من را دعوت کرده و نخواستم بروم.
از کلیه ی دخالت کنندگان در زندگی ام میخواهم خواهش کنم...تا پایتان را از زندگی ام بیرون کنید وگرنه مجبورم از علی آقای قصاب ساطورش را قرض بگیرم(هر چند شاید هم هرگز پسش ندهم...چون ساطور مورد احتیاج است).
و من را آنطور که هستم بپذیرید...اگر آنچه که میخواهید در من نیمبینید میتوانید...رابطه تان را با من قطع نموده و دنبال شخص دیگری بگردید...اگر ناراحت شدم به من بگویید محمود.(president)
جانم به لبم رسیده...خودم هم از بعضی از رفتار های خود ناراحت هستم...اما شما یک بار هم اینجور فکر نکردید که هر فرد خصوصیاتی منحصر به فرد دارد...یعنی در انحصار خودش.
من تا به حال به تو امر و نهی کرده ام؟
خدا را شکر که حریم ۲ زندگی اجتماعی و خصوصی ام از هم جداست.
و اتفاقات این چند وقته به من ثابت کرد که باید جدا بماند.
باشد که رستگار شوید.
چیزی بگویم و ختم کلام...
ایراد گرفتن به خصوصیات غیر ارادی یک فرد
مثل مسخره کردن کسی است که دماغ بزرگی دارد.
همین.
اما وجود خدا تاییدی بر زیبایی تو نیست.
و زیبایی من تاییدی است بر اینکه خدا یی هم نیست!!!چون زیبایی ای در واقع نیست!
*آیا در زمان طاغوت دانشجویان وصایای رضا شاه را میخواندند؟
*استاد درس وصایای امام میگوید:شعار ما باید مثل رییس جمهورمان باشد...((ما میتوانیم!))
من در دل میگفتم:((شاید واقعا آنها میتوانند))بعد همینطور باز در دلم ادامه دادم:((خب رییس جمهور حتی نمیداند گوشت کیلویی چند است...چون رقم پرتی را گفته بود...شاید گیاه خوار است یا شاید از زمان محمد رضا شاه ملعون!!!گوشت نخورده است...))خواستم ساکت شوم اما استاد که آیت الله میباشد گفت:((ما هم مثل شما بودیم...ما هم دانشجو بودیم!))من در دل:((پس طلبه یعنی دانشجو؟پس حوزه یعنی دانشگاه!!آخ جون چقدر خوب است همه چیز و چقدر آل استار این دختر که ته کلاس نشسته قرمز است...و خودش هم ناز است...چقدر طلبه ی نازی است...))
*آقای پدر میگوید یک آدم تو این خونه نیست که زبان فرانسه را از یورو نیوز حذف کند...من و آقای برادر به خوبی میدانیم...که مخاطب ما هستیم...اما به روی خود نمیاریم...تا اینکه آقای پدر باز هم داد بزند...انگار که صدایش را دوست داشته باشیم...
آقای برادر شدیدا خالی میبندد...اول می آید می گوید که در جنوب شهر تهران یک دایناسور پیدا کرده اند...که وقتی از او اسمش را پرسیده اند...کلاهش را به احترام برداشته و گفته:من گودزیلا عین الله آبادی هستم!
توقع داشته این حرفش را باور کنیم...که پشت سرش میگوید:((عزت الله انتظامی فوت کرده ...خودم با بیمارستان صحبت کردم...سکته کرده!))
خانوم مادر که نگران شده میگوید:((دریمر شماره ی تیمارستان را بگیر برادرت دیگر دارد خیلی مزخرف میگوید!))
آقای برادر که میبیند هیچ کس حرف هایش را باور نمیکند تهدیدمان میکند:((میخواستم راجع به فیلی که خانم کسروی (خانم مسن همسایه ساکن طبقه ی اول)نگه داری میکند بگویم...که نمیگویم!!!!دیگر!))
*نامه ی خدا به دریمر:
سلام...
خیلی عوضی هستی!
حالا که اینطور است من هم تو را در عرض چند سال چنان کچل کنم که به تلی ساوالاس بگویی:زکی!
تو چه فکر کرده ای؟
فکر کردی هر کار خواستی میتوانی بکنی؟
ای کسانی که ایمان آورده اید...ما به شما ریش و پشم میدهیم!
و ای کسانی که ایمان نیاورده اید ما از شما ریش و پشمتان را میگیریم...منجمله تو دریمر احمق!
*فیلم:
اگر میخواهید رابرت دونیرو و ساموئل ال جکسون و مایکل کیتون و بریژیت فاندا را کنار هم ببینید حتما جکی براون را تماشا کنید.
این به شرطی است که به سینمای موسوم به تارانتینویی مثل من علاقه داشته باشید...
داستان آکنده از لحظات طنز و خشونت تارانتینویی است...و راجع به مهمانداری است که در موقعیت بدی گیر میکند...و باید از دست پلیس و قاچاقچیان خلاص شود.
حالا تصور کنید که به او ویزا میدادند و او به ایران میآمد.
*مشروح اخبارکانال ۱...آنجلینا جولی هنر پیشه ی ضد بوش!!!هالیوود در صف مومنان نماز جمعه به امامت آیت الله هاشمی رفسنجانی حاضر شد و بعد از ایراد خطبه ها به خبر نگار ما گفت:این تجربه بسیار برای من جالب بود...پشت همچین کسی نماز خواندن!راستی او چرا بیرون از آب نمیمیرد؟
خبر نگار ما به او گفت که این آرزوی رییس جمهور نیز هست!!!
*مشروح اخبار کانال ۲...آنجلینا جولی هنرپیشه ی هالیوودی با عظام و مراجع قم دیدار نمود در طول این دیدار ۲ بار غش کرد و ۵ بار صیغه شد...علت غش کردن وی عطر های جاری در محل بوداو از این همه رایحه مست میشد...و علت صیغه شدنش تا کنون نا مشخص مانده...با این حال او به خبرنگار ما گفت:ایران کشور عجیبی است سیاست مداران راجع به مذهب حرف میزنند و روحانیون راجع به سیاست!
*مشروح اخبار کانال۳...آنجلینا جولی در دیدار با ملی پوشان به کاپیتان تیم ملی یاد آوری کرد که اسم شوهرش بلاد نیست...براد است!
*مشروح اخبار کانل ۴...آنجلینا جولی ضمن دیدار با هنرمندان ایرانی گفت:همیشه میخواسته مثل تانیا جوهری باشد...اما نشده و بخت با او یار نبوده و دوست دارد با امین حیایی در یک کمدی مفرح بازی کند که مدام با هم بالا و پایین بپرند...در این نشست خبرنگار کیهان پرسید منظور جه نوع بالا پایین پریدنی است؟که او پاسخ داد:شما خیلی وقیح هستید...کیهانی ها هم گفتند:خودمان میدانیم!
*مشروح اخبار کانال ۵...آنجلینا جولی با حضور در مناطق مختلف شهر تهران برای گربه های خیابانی دلسوزی کرد و گفت آنها فال میفروشند؟
یکی به او گفت اینها بچه های خیابانی هستندنه گربه!...و گربه ها را میخورند...تازه یکی ۲ سری هم جمع آوری شده اند!او قلی را به فرزندی پذیرفت...و گفت تاکنون کودکی به این بامزگی ندیده ام...آگاهان گفتند بله این کودک به دلیل کبره های موجود ترش مزه است!
*مشروح اخبار کانال ۶...امروز رییس جمهور با آنجلینا جولی هنر پیشه ی هالیوودی دیدار کرده یک نامه به او داد مشروح این نامه بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم و به النستعین...اعوذ بالله من اشیطان الرجیم(همان آمریکا!)خانم جولی شمابا هنرتان در عالم سینما ثابت کردید که زن چه جایگاه بالایی دارد...حالا میبینید چقدر بالا هستید که ؟اگر میخواهید بالاتر هم بروید...اسلام بیاورید و چادر ملی سر کنید خسته هم نباشید...چون دشمن خسته است!به براد هم بگویید بیاید اینجا در سینمای ایران در فیلم های جواد شمقدری بازی کند...در ضمن کی خسته است؟
جولی فوری گفت:انمی!
*کیهان تیتر زد:جولی مسلمان شد...
*جام جم به نقل از جولی:از معضلات فرهنگ و هنر آمریکا نداشتن یک مهندس ضرغامی است!
*دانستنیها به نقل از جولی:من هر هفته مجله شما را میخوانم...
*مجله ماشین به نقل از جولی:من عاشق ۲۰۶ صندوق دارم...
*خانواده ی سبز به نقل از جولی:من و براد تا روز آخر نرگس را دیدیم...و به نظرمان بهروز خیلی خوب بازی کرد!
*جولی در حانواده ی دریمر:
آقای برادر آمده میگوید:میروم بهش(منظور آنجلینا جولی)میگویم من هم کرن دوست دارم...اما پول ندارم آلبوم بدهم...من را ببر آمریکا...اگر هم گفت من شوهر دارم میگویم که من که قصدم ازدواج نیست.
اینها را با جدیتی فزاینده میگوید.
خانوم مادر تاکید میکند که این زنیکه شبیه مار است و پسره براد پیت را در آخر معتاد میکند!!من میگویم مگر او گوگوش است و براد پیت سعید کنگرانی؟
آقای پدر میگوید :آنجلینا جولی کدوم بود؟
میگویم همان که لبهایش اینجوری بود!میگوید آها مامان اسکندرو میگی؟
میگویم آره...آقای پدر ضمن تاکید بر اینکه قطعا او یک تیکه میباشد به من میگوید:کجا میتوان او را گیر آورد؟؟؟!!
من شخصا به او علاقه ای ندارم...نه چهره اش...و نه جای دیگرش!
من مطمئنم که فردا آن روز نیست.
*کارت بسیجت را میگیری...به خودت سختی میدهی...علایقت را سر میبری...سخنان فرمانده را آیه های خدا میدانی...و فکر میکنی به مضامینی که خودت هم میدانی چرندند...
همه ی اینها برای گرفتن فوق؟دکترا؟رییس ایرانگردی میخواهی بشوی؟
روحت را به شیطان فروختی پسر.
مگر فروش روح چه طور است؟مگر شیطان چه شکلی است؟
ps:دقیقا منظورم یک شخصیت حقیقی است که امیدوارم اینجا را بخواند.
*-عزیزم شام کجا بریم؟
-نمیدونم...هر جا میریم بریم...اما میترسم بجه بیدار شه ...یه جا بریم نزدیک باشه که زود برگردیم.
-خیله خب بریم باغ گیلاس....مممم... دافای خوبی میان اونجا!!
-ببخشید عزیزم؟!!
-هیچی گفتم بریم باغ گیلاس مدافعای خوبی میان اونجا...مدافعای تیم ملی...
-آها عزیزم...بریم عزیزم!
*طلوع از مغرب
من از پایان شروع کردم من/من از مغرب طلوع کردم/بدون توشه و همراه/بدون یاور و همسر/بدون اسب و ارابه/بدون مرشد و راهبر/من از اعماق گمنامی/من از گودال ناکامی/من از بن بست هر تصمیم/پر از زخم های بی ترمیم/به دشواری شروع کردم/به دشواری طلوع کردم/هزار مانع هزار دیوار/هزار چاه کن به اسم یار/هزار شب ترس تیر خوردن/به دست نا رفیق مردن/من از وحشت طلوع کردم/پر از تردید طلوع کردم/قدم هام گاهی سست میشد/تنم یکباره یخ میکرد/یکی مثل شبح از دور /سرم داد میکشید:برگرد/ولی مقصد مقدس بود/توقف مرگ زودرس بود/صلیب بر دوش و لب خاموش/نه برگشتم نه ایستادم/به هر گردبادی تن دادم/چه جون سختم نیافتادم/من از پایان شروع کردم/من از مغرب طلوع کردم.
نه میدانم شاعر کیست نه آهنگسازش...میدانم مارتیک قبل از انقلاب اجرایش کرده و دوستش میدارم.
*[...]
ps:بله نمیشود حرفی را که از دهان خارج شده به دهان برگرداند...برای همین ۲ دلم و فعلا هیچ نمیگویم!
ps2:[...] این یعنی سانسور.
ps3:و اینکه اگر روزی اسراییل از زمین محو شد...من هم پشیمان میشوم از این حسی که توی رگ هام همراه با خونم میچرخد.البته مثال بی ربطی بود...اما من هم آدم بی ربطی هستم...من که جاسبی نیستم.من یک آدم بی ربطم!
*یک کامنت مربوط به ۵ پست قبل از خواننده ای به اسم کمال:
بازم دلم میخواست از زندان ازت می خوندم ولی مثل اینکه چیز دیگه ای برای گفتن نداشتی !!! خوب اشکالی نداره من خودم اونجا بودم و با همه ی اونا زندگی کردم و دقیقا می دانم در زندان بودن و زندانی بودن یعنی چه !!!! و چرا همه ی زندانی های بند جوانان چرا چهار شنبه ها با سیلی صورت خودشونو سرخ نگه می داشتن و عطر می زدن و لباسای تمیز و به قول قدیمیا لباسای پلو خوریشونو می پوشیدن تا اینکه وقتی اسمشونو یه وقتـــــــــــــــــــــــــی برای ملاقاتی خوندنو نه نه و بابا اومدن با اون قیافه ی اصلی نبیننشون و فکر کنن که اونجا حالشون خوبه !!!! آره رفیق به هر حال ممنونم از اینکه حرفی از اونجا به میون آوردی و منو به یاده خاطرات تلخ و شیرین انداختی !!!بیایید برای آزادی تمام زندانی ها با هم دعا کنیم !!! تورو خدا کوتاهی نکنید !!!! (فدای همه ی دوستان عزیزم و همه ی خواننده های این متن )
ps:بدون شرح!
*اتفاق بدی افتاده...به سادگی جویدمت...اما هضم نمیشوی مانده ام چطور دفعت کنم...بدون درد و خونریزی.
*از همون روز که رسید ویلی پاش به تهران ۱۶۶ تا دشمن داشته امسال...والان هم خیلی ها باهاش بد هستند...و او هم واکنش دایورتی نشان میدهد...و من هم از این واکنشها خوشم آمده میخواهم به خیلی ها نشان دهم!
*اتفاق بد تری افتاد!
هم درد داشت هم خونریزی و بعد از آن همه جویدن تو هنوز همانطور هستی...انگار نه انگار که ۲ ساعت جویده باشمت...
*
((چه بلایی به سر ما می آید؟))
-کی خسته است؟
-من خسته ام!
-نشنیدم...گفتین کی خسته است؟
-دشمن خسته است.
-دشمن خسته است بله....باز بلند تر بگین تا خودش بشنود...دشمن!چون کر است!
-دشمن خسته است دشمن!
-آفرین این هم از سخنرانی من بروید خانه اتان...شب اخبار نشانتان میدهد.
*من واقعا اینجا چه میکنم باید اصفهان باشم پیش آدم هایی که دوست میداشتم...یکی به من بگه که من اینجا چه گهی میخورم؟
*دیگر پاپ هم گوز گوز میکند...کلا این مذهبی ها همه شان یه چیزیشان میشود و سرشان را همه جا میبرند به هر چیزی انگشتی میزنند...انگار آن خدا بهشان ماموریت داده یک آتشی یک جنگی بر پا کنند...مسلمان و مسیحی و یهودی هم ندارد...اگر مذاهب نبودند...چقدر جنگ ایجاد نمیشد...کسی میداند؟
------------------------------------------------------------------------------
ps1:آیا من از جانم سیر شده ام؟
نه من از جانم پیاز شده ام...
نه من از جانم چغندر قند شده ام...
ps2:البته جیزی که مسلمه اینه که من یک چیزیم میشود...
یا شاید دو چیز...اما نه قطعا ۳ چیز.
من هیچ وقت ۳ چیزم نمیشود...یا ۱ یا ۲!حالا باز می خواهیpsرا بخوانی؟
ps4:نخوانش شاید بی ادب شوم...فحش دادن ممکن است کفر نعمت زبان باشد...اما قطعا مسهل خوبی است...دل آدم را خالی میکند...
ps5:سوال:این وبلاگ می دانی برای چه خوب است؟
جواب:سوال انحرافی بود...برای هیچ چیز خوب نیست...
ps6:در تیتر نوشته ام خستیست...خستیسیت از خسته می آید به معنای کسی یا چیزی که از همه چیز استفراغش میگیرد اما ترجیح میدهد بخوابد.
ps3:ps7نداریم.
*ترانه
ایرج جنتی عطایی
((گل سرخ))
شکفته چون گل سرخ بر سینه های یاران
عشقی به نام مردم قلبی به شکل ایران.
ای هم عزای خسته ای هم تبار زخمی
مایوس و دلشکسته آه ای سوار زخمی.
هنوزم در رگ ما خون امید جاریست
با عاشقان فردا نه غم نه سوگواریست.
هر چند که عاشقان را شب است و تیر باران
اگر چه سهم یاران شکنجه است و زندان.
بی وحشت از بد و دد در شام های ممتد
این شیر آسیا را بخوان که سر فرازد.
اینک قیام خورشید با دست های مردم
از موجهای دریا تا دشت و کوه و گندم.
آلوده گر چه دست جلاد های دشمن
به خون همسر تو به خون کودک من.
اگر چه مانده خیل نعش شهید بر خاک
کاوه هنوزم با ماست بگو بگو به ضحاک.
سیگارم را در میاورم نمیدانم چرا عصبی هستم...عصبی بودن خوب نیست...چون امکان این که گند بزنم را بالا میبرد...
مخصوصا الان...در این موقعیت...
مبلغ پیشنهادی خیلی بالا بود..نتوانستم رد کنم...دارم راجع به آن مادر به خطایی حرف میزنم که کار را به من داد...
آره آن بی پدر همچین پول خوبی بهم میدهد که نگو و نپرس...من هم قبول کردم قواعدم را فراموش کنم...زجر کش را میگویم...قرار است سر ببرم...آهسته آهسته...اما من نه زن میکشم...نه زجر کش میکنم...این قانون من است...یا شاید هم قانون من بود.
حدس میزنم به شلنگی چیزی احتیاج داشته باشم برای انعقاد خون...و اینکه مردم در خیابان نفهمند من سر کسی را جدا کرده ام...
نمیشود که من بروم آن جا سر کسی را جدا کنم و بعد مثل یک موش خون کشیده بیرون بیایم...یک تاکسی بگیرم و برای راننده تاکسی بگویم که اینها همه سس قرمز هستند که به سر و صورت من ریخته شده...نه نمیشود...او احتمالا بخندد و یک بیلاخ تحویلم بدهد...
آن وقت زرتی هر چی پلیس ملیس در شهر است میافتد دنبالم...عکسم را شطرنجی در روزنامه ها و اینجور دم و دستگاه ها نشان میدهند...میگویند من اشرارم!!و از این حرفها شاید هم وصلم کنند به موصاد و پوصاد و ...بعد بگویند که فلانی را هم من ناکار کردم....
آآآآآآآآآآآی عصبی بودن خودش کم بود حالا درد بیضه هم اضافه شده...نمیدانم چه مرگش است...وقت و بی وقت درد میگیرد...
واقعا همه ی زنهای عالم این شانس را داشتند که بیضه ندارند...
تو کاغذم نوشته...((هر چی میخوای بردار))...مردک مادر به خطا فکر کرده من دزدم...
عجیبه...زرد و آبی باید سبز را تشکیل دهند...
با اینکه روی کاغذ با خودکار آبی نوشته شده...سبزی در کار نیست خود خود آبیست...از آبی بدم می اید...از چیزهای گول زنک مرموز بی پدر و مادر بدم می اید.
میدانی مثل شیر میماند که شفاف نیست....
حتی شاش آدم هم شفاف است باید هم اینطور باشد...شیر اصلا خوب نیست ...
***
-----یک ساعت بعد-----
توله سگ خودش را کشته بود... شوکه شدم...بیضه هام در شرف جدا شدن بودند....از درد !
لعنتی یک کارد اندازه یک شاتل ذرون سینه اش فرو کرده بود...
لخت هم بود ...
از آن زن های هوس انگیزی بود که آدم را مد هوش میکنند...
اما زن لختی که یک کارد به چه بزرگی تو سینه اش رفته باشد به هیچ وجه تماشایی نیست و هیچ کس را هم مدهوش نخواهد کرد.شاید در حالت خوشبینانه مشمئزتان کند.
مجبور شدم انگشتانش را ببرم...چون دور کارد قفل شده بودند...و به سختی بریدم..چون چیز خوبی جز کارد میوه خوری...گیر نیامد.
تاکید اکید داشتم که از وسایل داخل خانه استفاده کنم...از بس این کار فرما نفهم است...
آدم فکر میکند مادرش با یک خر همآغوشی کرده و نتیجه اش شده کار فرمای نیمه خر من...
خب هر کس تا به حال خیار پوست کنده باشد میداند که کارد میوه خوری برای بریدن انگشت ساخته نشده...
و روح پدرم جلوی چشمم آمد تا انگشتها را بریدم لعنتیها ۱۰ تا بودند...زنیکه ی احمق با جفت دستهایش فشار آورده تا کارد درون سینه اش فرو رود...این کارد از بس مخوف است که فکر کنم اگر گوشه ای باشد... خودش بلند شود و برود در سینه ی یکی...این همه زور و فشار نمیخواست...خلاصه اش کنم که پدرم در آمد...شستهایش را نبریدم چون احتیاجی نبود...
مزیتی نسبت به بقیه ی آدم ها دارم...اگر یک روز یک ساطور در سینه ام فرو رفته باشد و دستهایم هم دورش قفل شده باشد ....آن پتیاره ای که میخواهد ساطور را در بیاورد لازم نیست ۱۰ تا انگشت ببرد...من ۹ تا انگشت دارم...
-----۲ ساعت بعد-----
سر توی ساک است....تمام پیراهنم خونی است...شیلنگ لعنتی را نغهمیدم کجا گم کردم....و بد تر از همه وقتی تو آشپز خانه بودم یادم افتاد که کابینت ر ا نگشتم...شاید چیزی بهتر از کارد میوه خوری آن جا میبود...
تمام این حرام زاده ها به من نگاه میکنند انگار در عمرشان خون ندیده باشند...مردم احمق.
میروم سراغ آن حرام زاده ی مادر به خطا که این گند کاری را گذاشت تو دامنم....همان نیمه خر ...همان کار فرما...
لعنتی را لخت و عور و با کاردیدر سینه در منزلش پیدا میکنم....
بیضه ام تیر میکشد....بیضه ی لعنتی را باید قطع کرد و عمری راحت شد...
تنها چیزی که میخواهم پولم است...و بیضه ای که درد نکند!
اما این لعنتی روی زمین افتاده و نمیتواند به من پول بدهد. به فکرم میرسد...تا سر های توی ساک را ۲ تا کنم...تا تنها نباشند...
نمیدانم این تصمیم از رو حرص است یا از رو درد بیضه...
اما بدون شک این تصمیم عملی میشود...
چون من تصمیم گیرنده هستم.
*این داستان را در جای دیگر گذاشته بودم اما آن جا بعد از تنها ۱ روز از وبلاگ برش داشتم پس بهانه ی خوبی است تا دوباره بگذارمش...اما ...تغییراتی در لحن ایجاد کرده ام.همین.
*راستی ساتور یا ساطور؟
Come up to meet you, tell you I'm sorry
You don't know how lovely you are
I had to find you, tell you I need you
Tell you I set you apart
Tell me your secrets, and ask me your questions
Oh let's go back to the start
Running in circles, coming up tails
Heads on a silence apart
Nobody said it was easy
Oh it's such a shame for us to part
Nobody said it was easy
No one ever said that it would be this hard
Oh take me back to the start
I was just guessing at numbers and figures
Pulling the puzzles apart
Questions of science, science and progress
Do not speak as loud as my heart
Tell me you love me, come back and haunt me
Oh and I rush to the start
Running in circles, chasing our tails
Coming back as we are
Nobody said it was easy
Oh it's such a shame for us to part
Nobody said it was easy
No one ever said it would be so hard
I'm going back to the start
*از کلد پلی(coldpaly)
*منظور از taile خط و ازhead شیر میباشد...همون شیر یا خط.