|
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
|
و بعد آن گردو ها که بوی ادرار میدهند را شسته و آماده ی خوردن میشود...اما چنگال پیدا نمیکند...طول میکشد تا بفهمد اصلا دست ندارد که چنگال را بردارد...اوفقط دم دارد...که بچه ها بهش میگویند:دمب!
کلاغ همیشه میگفت کلاغ ها دم دارند و گربه ها دمب.
این همان فرق کلاغ ها و بچه هاست.
همان فرق وسط...همان که هم در سر است بعضی مواقع و هم در ته...همیشه ی خدا.
همان که مد شده تا جوانان برومند از ناحیه ی ذکور به نمایشش بگذارند...اینفرق لبخند مانند بی همتا را...
میدانی چه چیزی مرا مینماید؟یا افعال دیگر....
اینکه تب داشته باشم و با هیچ چیز خنک نشوم حتی با فوت هایت که میرود توی حلقم و حالم را بد میکند...که من دوستشان دارم....همه ی فوت ها را...فوت های دهانی که ارادی اند و فوت های کانی که غیر ارادی اند...
مشیت الهی هر دوی آنان را سبب است...
این مشیت الهی در ما تحت من فرو رفته است...
خدایا مشیت تو اینجا چه میکند...و این همه موانع در زندگی ام چه میکنند.
کلاغ هایی که دست ندارند...در هوا چه میکنند؟
و من که این همه غم دارم چرا میخندم....و اصلا تو چرا وجود نداری؟
*میدانید چقدر خسته ام؟نباید هم بدانید...شما کیستید که همه چیز را میخواهید بدانید.
*-هی باب!من هر روز صدای تو را میشنوم.
- از کجا؟
-درون ذهنم.
-جالب است.
-آنجا که بر در بهشت میکوبی را سخت دوست دارم.
-خودم هم.
-در را برایت باز کردند؟
-خود خدا در را باز کرد...
-کم پیش میاد...اما بعد چه شد؟
-گفت که خواب بوده...و من بی ادب هستم که بی موقع در زدم در ضمن در را غر کردم...من گفتم من باب دیلن هستم....و برایتان گردو آورده ام...گردویی که کلاغی به من داد و گفت:بخور...
-پسر مو روتنم سیخ شده...بعد چه شد؟
-گردو ها را خورد و گفت بد طعم و بد بوست!
-آره چون آن کلاغ گردو ها را از سر چهار راه خرید...من دیدم.
-اما من ندیده بودم دستپاچه شدم و گفتم معذرت میخواهم که مزاحم شدم.
-او چه گفت؟
-گفت خواهش میکنم.
-همین؟
-فقط همین.
*-بزار فالت رو بگم:
۲ تا فرنچ کیس.یه مسافرت...یه عشق که نمیشناسیش...یه کم پول که به دستش نمیاری...و یه کلاغ بی دست...که گردو میکاره...شرط میبندم این علامت دیوونگیه!
-من کسیو واسه فرنچ کیس ندارم....
-خب بهتره گیر بیاری تا فال من غلط از آب در نیاد!من نمیدونم!
*زندان مرکزی اصفهان در دستگرد خیار قرار دارد!که من را یاد درچه پیاز میاندازد.
این نامگذاری ها نشئت گرفته از محصولاتی است که در آن زمین های زراعی کاشته میشود.
*من خوشبختانه کار چندانی برای انجام نداشتم...خوشبختانه چون نمیتوانستم امانت در ترجمه را به جا بیاورم و از خودم حرف نزنم!!!...خلاصه که دکتر افشار آنقدر مسلط بود به زبان انگلیسی که خود این خطیر بر عهده گیرد.
*گروهی از مسئولان زندان تا چند ساعت فکر میکردند من هم خارجی هستم و با hello ,how are you, اینها با من ارتباط بر قرار میکردند...آنها کارتم را روی سینه نمیدیدند؟
*زندان مرکزی اصفهان ۳۵ بیمار مبتلا به ایدز دارد که طبق گفته ی دکتر افشار همه از بیرون از زندان مبتلا بوده اند.معاون وزیر تونس که مردی است ۳ تیغ-حتی سرش!-میپرسد:از کجا اینقدر مطمئنید؟
*زندانی ها کلاس زبان دارند...دانشگاه میروند...کار دستی انجام میدهند...و برای هر کاری پول میگیرند...آنها مودب هستند...و تا کنون موردی مبنی بر همجنس بازی...بیماری های مقاربتی...اعتیاد...و ...گزارش نشده.
این ها را دکتر کفاشیان یا کفاشی میگوید من جلوی لبخندم را نمیگیرم...اما دکتر کسرایی و دکتر جوان دیگری(هر دو ۲۸ ساله) به زور نمیخندند.
*رنگ در و دیوار زندان صورتی و زرد است...تا زندانیان شاد بزیند...دو دکتر جوان میگویند:گرچه بوی رنگ همه چیز را لو داده ولی به هر حال موقعیت خوبی بوده تا لا اقل اینجوری به زندانیان رسیدگی شود.
*در آمفی تاتر خالی ۴ نفر زندانی ساز میزنند...لبخند روی لب معاون های وزیران مشهود است!
*در سالن ورزش چند زندانی مشغول کشتی گرفتنندو...با دیدن مهمان ها...از خود بیخود شده مثل المپیکی ها کشتی میگیرند...یک نفر که در وسط گود زورخانه میچرخد آنقدر ادامه میدهد تا به زمین بخورد...یک نفر که مشغول بدنسازی بود دمبل را بالا و پایین میاندازد...یاد فیلم های وودی آلن میافتم.
*رییس زندان بدش میآید کسی رانی های روی میز را نخورد...تقریبا با زور محتویات رانی آناناس را فرو میدهم.
*صلیبم هم گم شد...در همین زندان...از بس هول(حول؟؟؟)شدم هنگام در آوردن زنجیرم از گردن...
*من که یک دانشجوی ساده با معلومات پایین هستم متوجه ی اگزجره و مبالغه ی موجود در نمایش دادن وضعیت عالی و سفید در زندان شدم...متوجه ی بوی رنگ شدم...متوجه ی نگاه های بی روح زندانیان شدم...آیا ۲ معاون وزیر این ها را نخواهند فهمید؟؟
ان شا الله که (نخواهند یا خواهند؟) فهمید!
(منظور از دوره...دوره ی تناوب نیست...آن یکی دوره هم که به ذهن خبیثتان میرسد نیست)انها اشتباه اولشان را یعنی برگزار کردن جلسات در ایران با اشتباه دوم...یعنی برگزار کردن جلسات در اصفهان تکمیل کردند....و این یعنی اینکه هنوز همه جای دنیا احمق یافت میشود....و ما تنها نیستیم.
*میدانید...عرب ها ۲ نوعند....مصری و غیر مصری.
و مصری ها طوری رفتار میکنند که شما میفهمید در گذشته سوسمار نمیخوردند بلکه هرم میساختند!
*اقای وزیر بسیار خوش خنده میباشند...دکتر!!لنکرانی در یکی از جلسات سخنرانی شان...معلوم نیست از چه چیزی خنده شان گرفته بود...که نیم ساعت تنفس اعلام کردند.
*آقای وزیر بسیار خوش اخلاق هستند با ما عکس میگیرند و میگویند اگر چه رییس جمهور نتوانست جاسبی را راضی کند....که شهریه را کم کند...اما ما یک امتحان دیگر میکنیم....و برای من توصیه نامه امضا میکند...من به خود میگویم...رفتن کنار وزیر...حرف زدن با او...امضا گرفتن از او...و عکس گرفتن با او اینقدر آسان است؟
احساس میکنم در مهد تمدن و دموکراسی هستم...که میبینم یک مسئول به یکی از هزاران خواهرش میگوید آن چند تار مو را که از زیر مقنعه بیرون آمده ببرد!
و من که dreamer بودم آن لحظه realist شدم.
*این کت شلوار گرم است...اما...می ارزد...شرط میبندم از مقنعه و مانتو ۱۰۰ برابر بلکه ۲۰۰ برابر بهتر است.
*من یکی از معدود کسانی هستم که تمام دستشویی های هتل عباسی را توام با رعایت نظافت...امتحان نمودم و به شما هم پیشنهاد میکنم!
*وظیفه ی نصب سیتم کامپیوتر برای اتاق وزرا ...باعث شد ببینم اتاق وزیر عراق را!!!
و تعجب کنم....و باز تعجب کنم....و باز تعجب کنم.....
کسی میداند کدام کشور بود که با ما در جنگ بود؟
*فرانسوی هی مردمانی هستند که علی رقم ظاهرشان هیچ نمیفهمند...مگر اینکه حتما ۱۰ بار سعی بر آپدیت کردن مک آفی از اینتر نت کنید تا آنها با چشم خود ببینند...که سایت به ایران این اجازه را نمیدهد و به یک آنتی ویروس دیگر رضایت دهند.
*وقتی رسیدم تهران...گفتم :قدقد!
از بس جوجه دادند خوردیم.
*خبرنگارها بیش از آنکه فکر تهیه و گزارش خبر باشند فکر دزدیدن رسیور های پرتابل ترجمه همزمان و لمپن بازی هستند و من تاسف میخورم به جای جوجه.
*همین.
*هیچ چیز بهتر از یک ماوس درست درمون نیست.
هیچ چیز.
*شرق بسته شد...لابد کیهان با دمبش گردو میشکند.
ps:من در یک مسافرت کاری به سر میبرم...نه فرصت آپ کردن را دارم...نه فکر کردن...و مرسی از همه تون.
ps2:خوشا به حال فکر و آپ.
که اعتراض دانشجویانش یعنی باد معده.
که رییسش اوس عبدلله است.
و هنگام انتخاب واحد....خون دانشجو را در شیشه میکند.
حیف گل....گه بگیرند این دانشگاه را....و درش را و سرش را و ته اش را!
آآآآآآآآآآآآآمییییییییییییییین!
ps:ای کسانی که خون مرا در شیشه کردید(از مسئولین تا دوستان)سعی میکنم برایتان گران تمام شود!
*احمدی نژاد به مرکل هم نامه نوشت...
مسئولان تصمیم گرفته اند تپه ی نریده باقی نگذارند...
یک متن نامه از خودم در آورده ام به این صورت:
حاج خانوم مرکل....شما که مادرید و به بچه شیر داده اید...دیده اید گاز میگیرد این بچه؟
الان احساس ما و آمریکا هم همین است...گاز میگیرد این آمریکا...تازه ما شیر هم نداریم...
که اگر داشتیم انرژی هسته ای حق شیر بود...نه ماست!
اصلا شما که حاجیه خانم هم هستی...پس چرا اسلام نمیآوری؟؟هان؟چرا سیبیلت را میزنی؟؟هان؟این کار ها را نکن...زشت است...پل صراط را به خاطر بیاور!اصلا مگه شما آریایی نبودید؟ما هم آریایی بودیم...الان اما(عرب ریایی هستیم)که نزاد برتری هم هست!
همین دیگر حرفی که ندارم...
به امید نجات جهان به وسیله ی بمب اتم made in iran.
*من احساس میکنم به زودی من را میگیرند میبرند آنجا که عرب نی انداخت...
((dreamer در سرزمین اعراب نی انداز))
عرب الاول:ذلک دریمر!!!
عرب الثانی:هو الدریمر...الدریمر الفلک زده...الزندانی لوبلاکه!
عرب الاول:یا ایها الدریمر دیس ایز واحدا نی!البنداز الیه جایی الفرود کند!
من:من ناراحتم چون سیزده واحد بهم بیشتر نرسیده آن نی را هم از جلویم ببر کنار تا فرو نکردمش توت!
*وقتی به سینما میروی...به فیلم نگاه کن..چون از من جالب تر است...من هم دیگر ازت آدامس نمیخواهم تا خیال برت ندارد!
اونی که شما دوسش دارید و من دوسش دارم-dreamer-اونی که شما فکر می کنید آدم جالبیه و من حتی بیشتر فکر می کنم آدم خاص.ماه.مهربون دوست داشتنی هست نمی دونم چرا طی یک انقلاب درونی یا بیرونی تصمیم گرفت کلید اینجا رو به من بده.شایدم می خواست به حس دوست داشتن من واسه داشتن یه وبلاگ کمک بکنه.نمی دونم اما می دونم کاری کرد که هر کسی حاضر نیست بکنه.اما نگران نباش.من مهمون یه روز و دو روز اینجام.می بینی اون بالااسم نویسنده ی وبلاگ همونیه که همیشه بود و قرار نیست عوض بشه.
در هر حال من اینجام.من می تونم هر کسی باشم.می تونم ملمن تو ماداگاسکار باشم.می تونم کونا تو سرنده پیتی باشم. می تونم باب اسفنجی باشم می تونم یه برگ کاهو تو ظرف سالادم باشم.مهم نیست اصلا من کی می تونم باشم.مهم اینه که منdreamer نیستم.
من نمی تونم مثل اون یه پست بلند و مرتب و پر از پراکنده گویی هایی که به دل آدم می شینه بنویسم.من نمی تونم مثل اون از هر دری بگم.نمی تونم کاری کنم که تو به خنده بیفتی.اما در عین حال بدونی دور و برت چه خبره و چه اتفاقی داره میفته.من از سیاست بی خبرم.هیچ آگاه و دانا و نکته سنج و صاحب نظری اینجا حرف نمی زنه.و تو دلت واسش تنگ می شه.واسه اسبها.گوسفندی که پشت زامیاد آبی بود.بطری ویسکی.جنون و ..........
**یکی گفت عکسهای آرامگاه کوروش و دیده که رفته زیر آب از طرفی هم شنیدم حداکثر آب گیری دریاچه ۹ کیلو متر با مقبره فاصله داره.و رطوبت دریاچه می تونه باعث تخریب بشه.اما حرفم این نیست.می خوام بگم واسم مهم نیست.تو هر چی می خوای یگی بهم بگو.مهم نیست.وقتی قبلی نباشه که باعث سر افکندگیه الانت باشه.وقتی نباشه نمی گن چی بودن چی شدن.می گن همین....که هستن بودن.چیزی که گفتم نظر منه.تو می تونی ناراحت باشی از تخریب گذشته ای که بهش می بالی.من هم زمانی می بالیدم.اما دیگه بسه.رویا پردازی هم محدوده ای داره.
به قول dreamer:
ps:نمی دونم اینجا می تونم فحش بدم یا نه.هر چند گفته از من کسب تکلیف نکن اما بهتره در برخورد اول مودب باشم تا نگن دخترک حیا رو خورده ادب و غی کرده یا همچین چیزی.
نکته:تو فهمیدی من دخترم.
***کنار آرامگاه کوروش یه سنگ نوشته هست که از قول کوروش می گه:
ای رهگذر هر که هستی و از هر کجایی که می آیی می دانم سرانجام روزی از این مکان گذر خواهی کردواین منم کوروش شاه.شاه بزرگ.شاه چهار گوشه ی جهان.شاه سرزمینها.بر خاک اندکی که مرا در بر گرفته رشک مبر.مرا بگذار و بگذر.
شاید دیگه واقعا وقتش باشه که بگذریم.من نمی دونم.بس دیگه من آنم که رستم بود قهرمان.مهم اینه که الان واقعا هیچی نیستیم.
بی خیال.
شما هم حس می کنید جای کسی اینجا خالیه؟
احساس عجیبی دارم.یه حس مثل غریبی.من غریبه ام.برای تو.
همه پست های کوتاه دوست دارند....بدون کامنت دونی...من هم که تسلیمم.
همگان اذعان دارند که من گه خورده و تسلیمم.از سیاسی نویس...از خاطره نویسی از وبلاگ باز کردن...از مشکی شدن وبلاگ...
بعضی وقتها فکر میکنم حیف وقت و پول که برای این خزعبلات صرف میکنیم.تسلیم از سیاست و در افتادن با دین و خدا...میرم که اولین پستم رو داشته باشم....اولین پست احساساتی گوگولی مگولی و فکر نشده تا همه راضی باشند...۲ ستاره هم براش میزارم که در جان و کانم عروسی بر پاشه.
**عشق خونم کم شده...چرا پیشم نمیای؟
ps:پیش =تختخواب.
*اگه فکر کردی این وبلاگ بسته میشه یا همچین چیزی... نابینا خوندی.
و همواره بر نظرم تاکید مینمودم...کلیسا من را گرفت....شلاق زد من در دادگاه گفتم:گه میل نمودم تا ولم کردن....اما با پای چپم روی زمین نوشتم:((لطف مابیشتر از جرم خداست))
بعد تر ها:
(هنگامی که زندگی به یمن کفر گویی مردگی شد)
من نظر غیر ملحدانه ای دارم:
بابا من منظورم از جرم...jorm نبوده ....jerm بوده!!!خدایا تو که جنبه ات بالا بود!چرا من را اینطور کردی...شل میزنم کور شده ام....تازه کچل هم هستم...من زشت هستم و کسی با من نمی خوابد....این جمله هارو اون گداهه بهم گفت....اینا مردمانتن ........تو را چه میشود؟....مسئله اینه که تو میتونی کمک کنی...اما نمیکنی...من رو حرص میدی؟میخوای جامونو عوض کنیم؟
فقط برای یه ساعت؟
نه؟۱۰ دقیقه چه طوره...؟اینقدر پست و مقام برات مهمه...؟ول کن....ول!
خیلی بعد ترها:
(هنگامی که همه چیز به حالت عادی بازگشت...زندگی لبخند شد کنار اشک)
من و خدا نشسته ایم...
روی 2 صندلی چوبی لهستانی.بسیار کهنه اند و قرچ قرچ صدا میدهند.
شیر و چای را به سبک انگلیسی ها قاطی کردیم...فنجان هایمان چینی سفید است...ساده ی ساده...اما تمیز.
و راجع به knocking on heaven's door از bob dylan حرف میزنیم...به نظرم خدا مهربان می آید.از آنهایی است که صورتشان خود به خود لبخند دارد...حس میکنم شبیه هستیم و فورا به من میگوید:چرا که نه؟تو از روح منی.بحث را از باب دیلن عوض میکنم...باز هار شده ام....میرم سراغ بحث عدالت و کمک و این جور حرف ها...
به من میگوید...کمکی از دستش بر نمی آمده...و گرنه دوست داشته که کمک کند.او الان وجود مرا باور دارد.
باورش میکنم.
*مسئولان امر:دیش های ماهواره باید جمع آوری شوند.
نکته دانان:کی گفته؟
مسئولان امر:ما!
من:قبلا ها عر عر میکردید!!ما ما کردن از که آموختی؟
نکته دانان:خفه خون بگیر تا سرت به باد نرفته...
من:من تقریبا بی سرم...
مسئولان امر:آخه جای دیش رو پشت بومه؟
نکته دانان:پس کجاست؟
مسئولان امر:تو کابینت بغل کاسه بشقابا....
نکته دانان:مجید جان اون دیسه...دیس!
مسئولان امر:ما نمیدونیم...ما باید همه را به زور به بهشت فرو کنیم.
من:من با بهشت حال نمیکنم...هر چی آدم اهل حاله تو جهنمه!
نکته دانان به جای من خفه خون گرفته...و مسئولان در دیشهایشان غذا میخورند.
*بگو به ایران:
وطن:پرنده ی پر در خون.وطن:شکفته گل در خون.وطن:فلات شهید و شمع.وطن:پا تا به سر خون.وطن:ترانه ی زندانی.وطن:قصیده ی ویرانی.ستاره ها:اعدامیان ظلمت...به خاک اگر چه میریزند...سحر دوباره بر میخیزند.
بخوان که دوباره بخواند این عشیره ی زندانی گل سرود شکستن را.
بگو که به خون بسراید این قبیله ی قربانی حرف آخر رستن را.
با دژخیمان اگر شکنجه...اگر بند است و شلاق و خنجر...
اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدایی...با ما غرور رهایی!
به نام آهن و گندم!اینک ترانه ی آزادی...اینک سرودن مردم.
امروز ما امروز فریاد...فردای ما روز بزرگ میعاد.
بگو که دوباره میخوانم....با تمامی یارانم...گل سرود شکستن را.
بگو بگو که به خون می سرایم...دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را...
بگو به ایران بگو به ایران!
ترانه سرا:ایرج جنتی عطایی...آهنگساز:خوزه فلیسیانو...تنظیم:زنده یاد واروژان...اجرا:داریوش اقبالی.
*خنده ام نمی آید شاید باید عضلات صورتم را عوض کنم.
*بینایی را تمام کردم...از ساراماگو.
پایان کتاب تلخ و بهت آور است...این رمان ادامه ی کوری است اما تلخی اش گلویتان را خواهد زد.
*تارگا را کلاسیک باز های گیتاریست خوب میشناسند...این آقا برای تمام دوست دخترانش آهنگ ساخته...اما از بین آن دختر ها مثل اینکه آدلیتا از همه لوند تر بوده...درست مثل قطعه ای که برایش ساخته.
*وبلاگ ساز دهنی که در لینکدونی من جا دارد را با آرشیوش ببلعید...جدی میگم...
به جغد مادر زاد هم سر بزنید بی ضرر است.