|
آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان
|
او همیشه مرا سورپریز میکند...قویا معتقد است که آبلیمو های بیرون دارای مواد نگه دارنده است.
و نمیخواهد چند سال دیگر همه مان سرطان گرفته و بر اثر شیمی درمانی موهایمان را بیشتر ازاین!!! از دست بدهیم.
من با احساس مخملی بودن پشت گوشهایم میگویم :به به!من عاشق گیرش...آب لیمو هستم!
و این جوری است که کارخانه ی آب لیمو گیری پدر و شرکا در ساعت ۹ شروع به کار میکند...
اما این کارخانه نکته ی مهمی را فراموش کرده...
برای نگه داری آبلیمو به بطری احتیاج است...
و بطری موجود نیست لذا آقای پدر بر سر کمد رفته و یک بطری ویسکی می آورد....متاسفانه هنوز مقداری از آن باقی است و من مامور اتمام آن میشوم...
چون طبق گفته ی آقای پدر من جوانم و باید بخورم و او مشروب هایش را خورده است و من مشروب هایم را نخورده ام...
خلاصه چون ویسکی را باید ریز ریز خورد...کمی هم استراحت وارد کار میشود...آقای پدر در حین استراحت میگوید که چقدر مردم احمق هستند و روز به روز هم احمق تر میشوند و بالاخره روزی خواهد آمد که ما احمق صادر خواهیم کرد و دیگر اقتصادمان نفتی نخواهد بود...بلکه اقتصاد بلاهتی خواهیم داشت...من که گرم شده ام و لپهایم گل انداخته...میروم پای دستگاه آبلیمو گیری...که آقای پدر میگوید ایتالیاییست و در نوع خود بی نظیر است...من هم او را تصدیق میکنم چون کار دیگری از دستم بر نمی آید...مشغول گرفتن آب لیمو میشوم که آقای پدر میگوید:
لعنت به این اسکاتلندی ها!
میگویم چرا...؟
اشاره اش به پیک ریز سر بطری است که با مشقت جدا میشود...
اما بالاخره آن را جدا میکند!او آقای پدر است.
به آقای پدر میگویم جاهایی هستند که آبلیمو را در هنگام خرید میگیرند و دستشان هم درد نمیگیرد...
میگوید من اصلا پسر دار شدم که روزی برایم آبلیمو بگیرد و افتخارم این بوده که آنجا که لیمو را خریدم یک بیلاخ به آن آبلیمو گیر نشان داده و گفته ام که پسر من خودش تو کار گرفتن آب لیموست!!
من از اینکه آقای پدرم به من مفتخر است مشعوف شده...و تحت تاثیر ویسکی به کارم ادامه میدهم.
*در سینما فیلم(( به نام طبل بزرگ زیر پای چپ پدر)) را دیدم...
راستش این حاتمی کیااز بس شعار میدهد...آدم را خسته میکند...میتواند به جای شعار دادن داستان را تعریف کند و نتیجه گیری را به من که فیلم را تماشا میکردم واگذارد که این کار را نکرد.....
فیلم در بعضی جاها آنقدر افت میکرد که ملودرام های هندی را به یادم می آورد(البته من ملودرام هندی نمیبینم...!!!!)خلاصه که فیلم نسبت به شرایط روز سینمای ایران فیلم خوبی است و باید حمایتش کرد پس بروید ببینید...
اما از طرفی وقتی کارنامه ی فیلمساز بررسی میشود نکته سنجان به این نتیجه میرسند که نقاط روشن تری هم بوده....
اما طبل بزرگ زیر پای چپ...مطمئنا دفعه ی دوم هم به تماشایش خواهم رفت...این فیلم در محاق خواهد ماند و شکست خواهد خورد...چون تماشاگر ایرانی به فیلمی سرتاسر مردانه علاقه نشان نخواهد داد ....بازی بازیگرها خوب اما کنترل نشده است!
خصوصا بازی حمیدیان...اما همین کنترل نشدگی و احساساتی بودن نقوش!!!را باور پذیر کرده...
و من اگر دختر بودم...تپ و تپ برای حمید فرخ نژاد بوسه میفرستادم...اما پسرم و چندشم میآید!
*مکان:راهروی تاریک آپارتمان
زمان:یه ربع به ۱۱ شب!
جن اولی:این احمق به ما اعتقاد ندارد...
جن دوم:خب داری میگی او یک احمق است...
(من صدا ها را شنیده پاسخ میگویم...)
من:احمق جد و آبادتان است!گرچه احمق بودن مد است!و ایرانی احمق بودن مد تر!لذا کسی که احمق است باید هم به جنون!(جمع جن!)معتقد باشد.
جن اولی:جنون نه...اجنه!در ضمن دو جمله ات غلط بود و کاربرد لذا غلط تر...
جن دوم:ما تو را میخوریم...
من:یک جن استاد ادبیات فارسی...و یک جن آدم خور....well well well
(به سبک فیلمهای آمریکای جنایتخواری!!!!!)بروید سوسیس تخم مرغ بخورید....اگر گشنه اید...یا کباب و ۲ گوجه!
*داستان های من تماما تخیلی است...از آقای پدر و خانم مادر گرفته تا جن و گوسپند...لذا قصد توهین به هیچ گروهی را ندارم...و نمیخواهم فردا اتحادیه ی اجنه ی مقیم مرکز از دستم شکایت کنند...
امضا:dreamer
نکته دانان پرسیدندی:از بهر چه میگریی ای گوسپند؟
گوسپند پاسخ گفتا:که من تا به حال توی زامیاد آبی ننشسته ام...
پس او را در توی زامیاد آبی نشاندندی...گوسپند بعد از طی مسافتی گریه سر داد که:ای خدایگان این چه جور است که با من میکنیدندی!
نکته دانان گفتندی:میکنیدندی...نا درست است...اما گریه ی تو از چه بحر است؟
گوسپند گفت:چه زنی طعنه بر او خود را بگو که به (بهر) گویی (بحر)!اما گریه ی من به آن خاطر است که من در زندگانی تا به حال به فرمان زامیاد آبی دست درازی ننموده و راه طمع در پیش نگرفتم...
نکته دانان که مردان مهربانی بودند...که زنان خود را نیز دوست داشتند و سوییچ ریو شان را به آنها میدادند...این بار راننده ی زامیاد را راضی کردند...تا گوسپند به پشت فرمان بنشیند..
گوسپند با لبخند ملیح نشست...و از شوق چه تاپاله ها که نریخت...اما دیری نپایید که دیدگانش پر آب گشت و هقهق سر داد گویی...زندانی سیاسی باشد و غمش سترگ بر دل!
نکته دانان پرسیدندی:گوسپند احمق!تو را چه میشود با آن رانندگی مفتضحت قصد جان ما کرده بودی...اینک آیا این گریه هایت قصد کان ما را دارد؟
گوسپند لختی به فکر فرو رفت(بیچاره فکر!)و گفتی:این اشک شوقست ای سفیه نادان...اشک شوق...
دوش دیدم گوسیانت در میخانه زدند...
طلب علوفه کردند و به پیمانه زدند...
در طویله ببستند خدایا مپسند.....
که گوسپندان سر سیاه تابستونی بیخانه شوند
اونی که زندگیشو باخته تو نیستی
اون که با رنگ و ریا ساخته تو نیستی
اون کیه؟ تنها ترین (گوسی) دنیا!
اون که خوب و بد و نشناخته تو نیستی.
ps1:شرط میبندم گور حافظ و سعدی دارد تلق تولوق تکان را میخورد...بعد از خوردن هم سیر میشود.
ps2:گوسی:صمیمانه ی گوسپند.
*زین پس آگاهان را بازنشسته نموده نکته سنجان و نکته دانان را استخدام میکنم.
آگاهان برای دریافت حقوق خود میتوانند با کسب مجوز از وزارت کشور دست به تحصن بزنند...و اگر خواستند به سفارت انگلیس حمله کنند.
اگر هم فکر کردند این کارها برایشان پول میشود...کور خوانده اند!
*تصور کن در جمعی که همه پینک فلوید را دوست دارند...و تو هم پینک فلوید را دوست داری نشسته ای...
و ناگهان میگویی راستی:آهنگ ((شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم)) هایده را شنیده ای؟؟؟
و همه ساکتند...تو هم ساکتی.
*تازه ۵ دقیقه است که دوش گرفته ام...خانم مادر چنان به سمت من می آید که من کمی عقب میکشم باد مرا نبرد....میگوید:نه من...و نه پدرت خیال شنا کردن در حمام را نداریم!
من میگویم:من هم ندارم...چطور مگه؟
میگوید:پس اگر تو هم خیال شنا کردن را نداری لطف کن ته(طی...تی...طه...؟؟؟کدوم؟)را بردار و آن اقیانوس اطلس را در کف حمام از بین ببر!
*نکته سنجان:(حجاب به چشم است.
مردان باید آن را رعایت کنند...نه زنان!)
و ارتش بیست ملیونی ریختند تو خیابون و شادی کردند.
بیچاره شادی.
طفلک شادی.
طبق آخرین خبر شادی مرد و در پزشکی قانونی است.
فقط فکر کن بیست ملیون نفر...آیا حق رو به شادی نمیدی؟
آگاهان اشاره کردند:شادی کردن حق همگان است.
من اضافه کردم:جز طبقه متوسط.
آگاهان خواستند به من تو دهنی بزنند من جا خالی دادم!یوهو!
در کارناوال بسیجیان این شعار خیلی سر داده شد:((به یاری حزب الله لبنان پیروز شد))
همچنین شعار مردمی و مورد علاقه ی کابینه ی ۶۹ ملیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفری....یعنی:((لبنان پیروز است اسراییل نابود است))نیز سر داده شد.
ps:من دز کابینه ی ۷۰ میلیونی بی نقش بودم.
*خبر بعد اینکه رئیس جمهورگرانی را دروغ دانست....
در پی بروز این خبر آگاهان چند بار سکته کرده...چند بار هم سکسکه کرده از من آب خواستند...که چون شیر آب مناسبی که آلوده به وبا نباشد پیدا ننمودم...آگاهان از تشنگی فوت را نمودند.
رئیس جمهور خبر گرانی را کار مافیا و دسیسه خواند!
و در آخر گفت همه اش تقصیر سیلویو برلوسکونی است...وی در آخر اضافه کرد که طرفدار اینتر میلان است.
وی گفت نرخ تورم از ۱۴.۵ در صد به ۱۰ در صد کاهش یافته...در پی این حرف آگاهان از قبر برخاسته ضمن لرزیدن شدید وتبیدن شدید تر به جایی رفتند که دیگر صدایی نشنوند.
*خبر ها حاکی از آن است که وبلاگ ها باید پیش از انتشار مجوز بگیرند
امروز با قیافه ی مبدل به سبکeyes wide shut به وزارت ارشاد خواهم رفت تا سر و گوشی آب دهم...اصلا شاید مهمانی ای هم در کار بود.
*چه کسی جنگ مرا جا به جا کرد....کتاب جدید تالیف حسین شریعتمداری که معتقد است صلحنامه خائنانه و به نفع اسراییل است.
ps:آفرین سید حسن نصرالله.
*سیاسی بس است.بس شامپو است.سیاسی شامپو است.چشم را میسوزاند.
*من و آقای پدر:
..آقای پدر ماشین را به پشت اتوبوس کوبانده و معتقد است میلیمتری رد کرده و اتوبوس ناقلا ناگهان ترمز را کرده.
من ضمن گفتن بیچاره ترمز به این فکر میکنم...که اگه من ماشین را به پشت به اتوبوس کوبانده بودم...احتمالا آقای پدر بعد از اینکه میفهمید زنده ام... یک اتوبوس پیدا میکرد و من را به آن میکوباند!
..آقای پدر در سوپر ایستاده آقای برادر هم همراه اوست...خانم دوشیزه همه را کلافه کرده و نمیگذارد دیگران خرید را بکنند.
آقای پدر که از این وضع ابدا راضی نیست زیر لب میگوید:برو دیگه [...]!
خانم دوشیزه که گوشهایش تیز است میگوید:با من بودید؟
آقای پدر به آقای برادر که سرخ شده و نزدیک اوست نظر افکنده و میگوید:نه با پسرم!!!بودم!
..همسایه از صبح مزاحم آقای پدر که در خانه مانده میشود
صبح بتادین برد...ظهر آنتی هیستامین...
عصر که میشود آقای پدر میگوید نزدیک شب شده الان پیداشان میشود و از ما [...] میخواهند....میخوام سر در بنویسم داروخانه تعطیل است!
خانم مادر چشم غره میرود و به زور نمیخندد.
از همه جا صدا میاد از در و دیوار یه سایه هایی هم میبینم...
بختکه.
به طرز شگفت آوری کنترلم دستم میاد...دارم صورتش رو میبینم...سیاه...کریه...موهای سفید
و چشمهای بی عنبیه...
دستای نازکش دور گلوم حلقه زدن...داره میخنده...چیزی به اسم دندون تو دهنش نیسس...یا اگه باشه من یکی که چیزی نمیبینم...داد میزنم..میدونم کسی صدامو نمیشنفه..به جای اینکه باز سعی کنم دستشو پس بزنم دستامو میبرم پشتش و میگیرمش.....
بختک-۳ تا سوال ازم میتونی بپرسی بعد آزاد میشم...
من-اگه نپرسم؟
-با طلوع خورشید محو میشم...
-باشه...چطور پولدار شم؟
-آها...این سوال رو خیلیا ازم میپرسن...من به همه شون یه جواب میدم!
-برام مهم نیست...که بقیه ازت چی میخوان چرا مسواک نمیزنی...بوی دهنت واقعا غیر قابل تحمله...هم غیر قابل تحمل...هم غیر قابل تنفس...
-..من دندون ندارم یعنی بیمه دندون مصنوعی رو تقبل نمیکنه!!!الان چند ساله گوشت نخوردم و خب تو که توقع نداری من به لثه هام مسواک بزنم؟ولم کن تا دور تر واستم...نمیتونم در برم...چون باید به ۳ سوال جواب بدم...
-خب بگو چطور پولدار شم...
-چرا نت ورک مارکتینگ رو امتحان نمیکنی من خودم تازه وارد یه نتورک تازه شدم...آسو نت...هفته ی پیش موتورم رو فروختم...و ب ام و گرفتم...بزار بگم مدلش...
ـمن از مدل ماشین سر در نمیارم تو ضیح نده...
سوال دوممو بپرسم...؟
-بپرس...
-برای موفقیت چی کار کنم...؟
-تقریبا تمام کارایی که میخوای بکنی رو فراموش کن...اول سیاسی ننویس...دوم درست رو بخون سوم...لوله هاتو ببند تا یه توله مث خودت پس نیافته...تو چهل سالگی دختر یه کارخونه دار (کارخونه ی لاستیک سازی) عاشقت میشه...اون موقع باید لوله هاتو باز کنی...کتاب کمتر بخون میان بدبخت شدن و کتاب خوندن یه نسبت مستقیم وجود داره...وبلاگ ننویس تا به زندان نری و اعتصاب غذا نکنی...کلام دوستت دارم رو به هیچ دختر بدبختی نزن...چون اونا به استعدادت در شر و ور گویی واقف نیستن...این حرفو تا آشنایی با اون یارو به هیچ کس نزن...
به آفریقا هم نرو...اولین چیزی که گریبانتو میگیره همون ریزش موئه!!!که میترسی...با این وجود تو ایران هیچ وقت طاس نمیشی...
اسم بچه ات رو هم کورش نزار...چون بچه ها تو مدرسه صداش میزنن کوری...و اون غصه میخوره...یه روز ازت میپرسه چرا اسممو گذاشتی کورش؟و تو مبه خودت میگی چرا نذاشتم باقر ...و ناراحت میشی...
-چقدر زر میزنی...احساس میکنم سر کارم...
-یعنی ادامه ندم؟
-نه... سوال سوم...من به عشق احتیاج دارم و نمیتونم تا ۴۰ سالگی صبر کنم تا دختر اون کارخونه دار ازگل عاشقم شه!!!
کی برام مناسبه...میدونی که چی میخوام بگم؟
-آره...خب راستش چیزی که تا حالا نفهمیدی اینه که من یه بختک مونث هستم...!و فقط صدام کلفته!
و فکر میکنم اگه نیمه ی گم شده ات وجود داشته باشه...اون نیمه...خود منم!
-شوخی میکنی..
- نه کاملا جدی ام جدیت رو تو چشام ببین!
-فقط سفیدی میبینم تو چشات...تو به زحمت از یه توپ فوتبال بزرگتری...تصورش باعث خشک شدن عواطف بشری ام میشه...
-تو ۳ تا سوالتو پرسیدی..اگه میخوای به من پیشنهادی چیزی بدی که بمونم اگه نه برم!
-پیشنهاد؟
- گفته باشم که باید برام خطبه بخونی...خطبه ی غقد موقت... چون من از اوناش نیستم...مهریه امم...برای ۲ ماه ۶۰۰۰۰
تومنه...
-یه پیشنهاد برات دارم...از تخت من گم شو پایین.
*پری کوچک غمگینی رو دیدم بهش نزدیک شدم و گفتم:
((ای پری کوچک غمگین تو شبیه واینونا رایدر هستی و چون غمگینی ...میخواهم سفت سفت بغلت کنم...تا شاد شاد بزیی(یعنی زندگی کنی!)...ومرا عشق بداری و من تو را عشق بدارم...و از محبت خار ها گل میشود...))
پری کوچک غمگین از جای بشد!!!
و یک سیلی به گوش من نواخت...او دیگر پری کوچک غمگین نبود...
بلکه پری بزرگ خشمگین بود...که من متوجه شدم دارد با گوشی سونی اریکسونش با ۱۱۰ تماس میگیرد.
* مجری زیباروی tv ...که نمازش را سروقت خوانده...ریشهای فر خورده و موهای وز کرده دارد...و لبخندش را بزور در آدم فرو میکند... اشعار حافظ را غلط میخواند تاحافظ در شیراز(منظور حافظیه!) بندری بزند..آن هم با آهنگ ((ای دل بلایی دلبر...))(چون شیرازی ها که بندری نمیخوانند!)و سعدی هم خبر دار شده اجساد آن دو با هم ماکارنا و لامبادا و چاچا را تمرین کرده ارذل مست و کور...-چون مستر(master!!!به معنای مست کننده!)های شیراز کورر(koorer یعنی کور کننده )هستند!-همه کف میزنند و حرکات موزون انجام میدهند...پس پلیس همه را جمع و به عقد هم در میاورد...اینها همه به لطف آن مجری میسر شد.
*Passi:
On ne choisit ni son origine,
ni sa couleur de peau
comme on rêve d'une vie de château
Quand on vit le ghetto
naître l'étau autour du cou comme Cosette pour Hugo
naître en treillis dans le conflit
et prier le très haut.
Fils du C.O.N.G.O
cette haine j'ai au M.I.C.R.O j'ai l' poids des mots.
sortir d'en bas,
rêver de déchirer ce tableau fait d'armes, de larmes,
fait de sang et de sanglots.
Calogero:
Face à la mer
J'aurais dû grandir
Face contre terre
J'aurais pu mourir
Je me relève
Je prends mon dernier rêve.
Passi:
Tous les deux de la même dalle.
Et tous les deux déçus.
Calogero:
Je prends mon dernier rêve
Passi:
C'est la sécheresse sur une terre où l'on n' cesse de semer tristesse
dans les yeux qui n' peuvent pleurer j'ai beaucoup de rêves lointains.
j' me suis tant rebellé, j'ai bu beaucoup de baratin et ça m'a trop saoulé.
Dans la vie y a des tapes au fond et des tapes à côté, des t'as pas un euro
ou la tape à l'arrachée, y a l'Etat, les RMmistes, les " t'as qu'à taffer. "
Si t'es en bas faut cravacher.
Si t'es en bas faut cravacher, t'as qu'à pas lâcher.
T'as pas connu ça toi, l'envie d'empocher les patates,
être à gauche droite face à la mer loin des galères.
T'as pas connu ça, l'envie de d' t'en sortir distribuer des patates des
gauches droites avec un air patibulaire
Calogero:
Face à la mer
J'aurais dû grandir
Face contre terre
J'aurais pu mourir
Je me relève
Je prends mon dernier rêve.
Passi:
Tous deux de la même dalle
Et tous deux déçus
Calogero:
Je prends mon dernier rêve
Face à la mer
C'est toi qui résistes
Face contre terre
Ton nom sur la liste
de tout ton être
Cité à comparaître
Passi:
c'est l'histoire de cette plume qui s'étouffe dans le goudron, cette matière
grise dont le pays n'a pas fait acquisition, on se relève, on repart à fond,
on vise le Panthéon, j'en place une à ceux qui en ont, je l'ai comme mes
potes l'ont. On veut toucher le ciel étoilé sans baisser l' pantalon. Trop
peu bonnes fées et trop de Cendrillon. Calo-Passi 2004 action.
Je prends mon dernier rêve.
Je me relève
Je prends mon dernier rêve.
Passi:
Tous deux de la même dalle
Et tous deux déçus
Calogero:
Je prends mon dernier rêve.
Passi:
Tous deux de la même dalle
Et tous deux déçus
Calogero:
Je prends mon dernier rêve.
Passi:
On ne choisit ni son origine, ni sa couleur de peau
comme on rêve d'une vie de château
Quand on vit le ghetto
naître l'étau autour du cou comme Cosette pour Hugo
naître en treillis dans le conflit et prier le très haut.
Fils du C.O.N.G.O cette haine j'ai au M.I.C.R.O j'ai l'poids des mots.
sortir d'en bas, rêver de déchirer ce tableau fait d'armes, de larmes,
fait de sang et de sanglots.
Face à la mer
On veut tous grandir
Calo-Passi trop jeunes pour mourir
ترانه یface a la mer سال اجرا ۲۰۰۴ .
دوئتی است با شرکت calogero و passi که اولی یک گروه راک و دومی یک خواننده ی رپ هستند...برای گوش دادن به این موسیقی حتما نباید فرانسه بلد بود کمااینکه...من خود چند جمله بیشتر نمیفهمم و همین هم جای خوشحالی دارد...
پیشنهاد من داونلود آن از اینتر نت است...باور کنید میارزد.
از ژوزه ساراماگو.واقعا به طرز فجیعی خوب بود.
*مسیح و یهودای خائن...۲
یهودا-مسیحا....
مسیح-یهودا جان خفه شو تر زدی...تر!
یهودا-مسیحا...مرا ببخش هم اکنون میروم آن ۳۰ سکه را پس میدهم...
مسیح-من نمیخواهم به مادرت فحش بدم!!!چون پیغمبرم...پس تو لطف کن و خفه شو ببینم چه میخواهم بکنم....از کدام طرف در برم...
یهودا-پس این ۳۰ سکه را بگیر برو حساب پس انداز قرضالحسنه باز کن!!!...بعد از زندانی شدن...میای بالاخره این جوری که نمیمونه...میزنیش به یه زخمیت!شاید ب ام و بردی اصلا!... از اونا که کروبی میاره...
مسیح-آخه نسناس!!!!!تو منو یه جوری به [...] عظمی دادی که بابامم نمیتونه جلوی کسی رو بگیره...زندانیم کنن؟؟؟؟...منو به صلیب میکشن!
یهودا-...مسیحا خب پس از باباتون بخواین...اولا به صلیب نکشن...دوما یه کاری کنن اعتصاب غذا نکنین...اصلا فراریتون بدن!
مسیحا-نمیشه...روم نمیشه...
یهودا-رو شدن نداره که...من میگم...ببخشین آقای بابای مسیح...میشه یه رونیز نقره ای بفرستین ما در ریم!؟؟
((اتفاقا در آن لحظه یک رونیز نقره ای از آسمان می افتد...))
مسیحا-یهودا تو را بخشیدم...به جان بابام اگر کور بودی بینایت میساختم....
یهودا-پس برویم؟
مسیح-کجا؟
یهودا-بریم دنبال مریم مجدلیه...بعدم دنبال زن من...
من برای سینما بلیط رزرو کردم...به نام پدر میگن خوبه!
مسیح-برای چه ساعتی؟
یهودا-سانس آخر...
مسیح-نه حالا که قراره خونه باشم...میخوام نرگس ببینم!
ps:همه اش شوخی است...و اگر جنبه نداشتن که خدا و پیغمبر نمیشدن!تو هم جنبه داشته باش.
*در زندگی زخمهایی بود که مثل خوره روح آدم را میخورد...یا لا اقل برای صادق هدایت چنین چیزی وجود داشته.
الان هم در زندگی اینجور زخم ها هست....اما چیزی که هست اینه که ما الان بتادین داریم!
*تو با رضا کیانیان به همدون رفتی...
سوی رمضون رفتی.
من هم با آل پاچینو و مونیکا بلوچی رفتم مرکز خرید گاندی و قهوه ترک خوردیم...آنها از من خواستند فال بگیرم...من که بلد نبودم اما آنها اصرار کردند...
چون خیلی اصرار کردند
به انها گفتم که من در اینجا(یعنی فنجان!)چیزی جز لکوک(جمع مکسر لک بخوانید لکه ها!)قهوه ای نمیبینم...پس فکر کنم
هر دوی شما به زودی به دستشویی خواهید رفت.
مونیکا پرسید:بزرگ یا کوچک؟
گفتم:قطعا بزرگ!
برگشتنی از محمود دولت آبادی که در شوکا نشسته بود امضا گرفتیم...
او هم از آل پاچینو و مونیکا بلوچی امضا گرفت...
او آدم خوبی بود...وقتی دید من لب ور چیدم که ای کاش من هم میتوانستم امضا دهم...از من هم امضا گرفت.
*بعد از این کارایی که با وبلاگم کردم...
قدر مسلم فهمیدم که دوستای خوبی دارم...
مرسی.
*جا برای ترانه ی face a la mer ندارم...حیلی طولانی شده...مث همیشه.
باز.
بسته.
((تو را من چشم در راهم شباهنگام...))
[امروز]
تو را من چشم در راه بودم شباهنگام...
فکر بوسه هایت مرا بی خواب ساخته شباهنگام...
insomnia گرفتم شباهنگام...
بی خواب در سیاتل را بیاد می آورم شباهنگام...
اما بسیجی ها جلوی ماشینت را گرفتند شباهنگام...
و سی دی آی خانوم کجا کجا !را در ضبطت پیدا کردند...شباهنگام...
آن ها گفتند مصداق تهاجم فرهنگی که داری...بد حجابم که هستی شباهنگام...
آنها ناگهان داد زدند:اوهوه!!!شلوارتم که کوتاست شباهنگام!
آنها تو را به مقر بردند شباهنگام...
پایت را در گونی سوسک کردند شباهنگام...
و تو از بس ترسیدی که سکته را کردی شباهنگام...
من از بس چشم در راه بودم که جانم ز کانم گشت خارج شباهنگام...
بی آنکه بدانم تو را نخواهم دید دیگر شباهنگام...
مگر اینکه به بهشت زهرا بیایم...باز هم شباهنگام!
[فردا]
تو را من چشم در راه هستم [...]اهنگام!
فکر [...]هایت مرا بیخواب کرده شباهنگام!
[...] گرفتم شباهنگام...
بی خواب در [...] را بیاد می آورم شباهنگام...
وسانسور بیداد میکند شباهنگام...عصراهنگام...ظهراهنگام...صبحاهنگام...گرگ و میشا هنگام....وقت و بیوقت هنگام!!!
ضمن اینکه من در زندانم شباهنگام...
به خاطر یک عدد وبلاگ شخمی...شباهنگام...
*این کانال های ماهواره ای پارسی زبان تا ما را مسیحی نکنند ول کن معامله نیستند!
آقا معامله را ول کنplz!
*آگاهان موهای سرشان را میکنند...
به آنها میگویم قدر مو را من میدانم که دارد میریزد موهایم...
آنها میگویند امروز چیزی را کشف کرده ایم که حرصمان میدهد!
من میگویم آگاهان!!!شما ما را با کشفیاتتان...روی نمودار!!!بردید!!
حالا چه کشف کرده اید؟
آنها میگویند...
بنزین وارد میکنیم!
من میگویم تنتان سلامت...بدهید ۲!!!این را میدانم!
میگویند...خب آقا جان جای انرژی هسته ای...و این همه پول که جیب چین و روسیه ریختیم...میرفتیم سراغ تعمیر آن پالایشگاههای داغان شده در ۸ سال دفاع مقدس...
میگویم آگاهان احمق نشوید...گر چه احمق بودن مد است...شما میدانید...هسته ی زرد آلو چه مغز خوشمزه ای دارد!؟
آگاهان خفه خون میگیرند...
ترانه ی Dust in Wind از گروه تحسین شده ی kansas که البته تحسین شده توسط من رو بهتره بگم...ممکنه گوش کنی و بعد بگی dreamer یک احمق به تمام معناست که آثار احمقانه رو تحسین میکنه...گر چه احمق بودن مد روزه...مثلا احمق ایرانی به نظرم مد روز ترین وبلاگ رو اداره میکنه....فکر کنم...بهتره اسمم رو بزارم...idiot dreamer!!راستی...از این به بعد هر چند وقت...اینجا ترانه میزارم...
دوست داشتم موزیکش رو هم بزارم...اما بلد نیستم....!!و تازه سرعت رو میاره پایین و همه هم که الحمدلله دارین موزیک گوش میدین....پس اینه که خودتون آهنگ رو از اینترنت داونلود...کنید.
من به بعضیا امیدوار شدم و از بعضی نا امید....وقتی میآی و میگی اکبر محمدی کی بود من تاسف رو میخورم و این باعث میشود چاق بشوم ....آنوقت این شکم را به نجسی نسبت میدهند!!!!...بی خبر از اینکه...در محل ما نجسی گیر نمی آید...اولا این چیز ها برای فیلمهاست...از نوع حارجی...گذشته از فیلم...چند وقت پیش چند اسب را در محل گرفتند...۱ راس کور شده بود و فقط شلاق خورد ۱ راس دیگه به جرم نداشتن ماهواره(آخه میدونین...ماهواره برنامه های مجاز هم دارد....شبکه ی القران و یا ایران موزیک که برای عمه ی غیر مجاز من پخش نمیشود!)و ندیدن شبکه ی القران و خوردن مشروبات الکلی و تف کردن پسته ی رفسنجان به زمین به حبس و ۶۰ هزار تومان جریمه نقدی..و ۸۰ ضربه ی شلاق محکوم شد بعد هم دادستان تلفن را روی سرش خورد کرد و مرد...اسبه رو میگم و چون تبعه ی کانادا بود ارتباط مملکت گل و بلبل را با کانادا قطع کرد و موجب شد مملکت گل و بلبل رابطه ی جدید و احساسی را با کوکا کولا شروع کند...اسب سوم هم...به جرم تجاوز به ۶۰ کره اسب که میخواستند سیگار کشیدن کفتر را ببینند...و خفه کردن زنان خیابانی...با رو سری هایشان....به علت تشخیص عقده ی اودیپ(ما نمیدانیم این اسب با پدر و مادر ش چه کرده ) به تیمارستان رفت و بعد از مدتی به او یک موتور هزار دادند...گفتند برو فلان کس را جوری با کلت بزن...که نمیرد اما بعد از ترور مثل...علی دایی صحبت کند...
و اسب سوم رستگار شد....چون الان دارد مهندسی برق میخواند....و همین....
و میبینی که مطالب وبلاگ من راز بقایی هستند و به سیاست ربطی ندارند...چون من که شعور سیاسی ندارم...
من حتی شور سیاسی هم ندارم...و اکبر محمدی هم که گفتم یک اکبر محمدی دیگر بود...
دوستم بود...که شباهت اسمی داشت...
اکبر رفته بود دزدی...(دوستم!)که به جای دزدی زد صاحب خانه را تجاوز کرد...بعد که چراغ ها را روشنیدند...دید که ااااا....صاحب خانه مرد بوده!
مرد هم شکایت کرد...اما چون قبلش یه چک به اکبر زده بود...به پرداخت جریمه محکوم شد...چون دزد را نباید زد...دزد بد بخت است و.....و اگر حین کار از شما سن ایچ خواست باید به او بدهید....اگر دزد پر روی وقیحی بود...که از شما قهوه ی فوری چیپو میخواست به او بگویید که نسکافه ی نستله دارید که به همان خوبی است چون مدلش گلد است....نه اینکه به او چک بزنید!
به هر روی...اکبر چک خورد...اما در حقیقت بهش تجاوز نشده بود...و متجاوز باید زندانی شود...
از آنجا که اکبر اخلاق ناپسند داشت از نگهبانای نامرد زندان سرنگ گرفت و از بعضی دیگر هم مواد گرفت و تزریقی شد...و هم سرنگش را به این و اون داد و هم ایدزش را...
و ایدز هم که میدانید به جز دندان پزشکی از راههای دیگر هم انتقال میابد...
بعد یک روز نمایندگان رفتند دیدن زندان....انگار که باغ وحش باشد...اکبر خوشحال شد...دست زد...فکر کرد کنسرت است...هی گفت خانوم گل رو بخون...خانوم گل رو بخون...سرنگ فروش ها به دهنش چسب زدن و اکبر از خوشحالی سکته رو کرد!
بیچاره سکته...
روزانه ۱۰ ها هزار نفر سکته میکنن!
خلاصه میخواستم بگم چطور اکبر رو نمیشناختین...این اکبر خیلی پاک بود...و داشت تبدیل به آدم پاک تری میشد...
اما اون اکبر...من چیزی راجع بهش نمیدونم و نمیخوامم که بدونم...سیاست چیز کثیفیه و اینا...
و کف کردم بس که حرف زدم در این پست تک ستاره!
ps:شاید برای گفتنش دیر باشه اما لازمه ی فهمیدن این پست خوندن پستای قبلیمه!شاد زی ....به قول برخی!
*دخترک در را به هم میکوبد...
داد میزند سلام...پای تخته مینویسد...مینویسد:champ...shut up bitch..............یا مینویسد...mahsa...sk8er boi!!!او سوال های گوناگون دارد ....میخواهد بداند آدم دوست دارد کجا باشد و چه کار بکند...!!!و از این ها!
مردم از دید او به ۲ دسته تقسیم میشوند:۱.جیجی!۲.ارجی!
و من جیجی هستم!
*تو فکر میکنی آسمان دهان باز کرده و تو افتادی...
او فکر میکند آسمان تو را تف کرده است...
من به تو و او میخندم خیلی optimistic مآب فکر کردین...چون میدانم که آسمان تو را ریده است!
* آینده ی نه چندان دور:
صبح است از خواب بلند میشوم...در مملکت گل و بلبل.
میروم سر شیر نفت تصفیه شده ی خانه مان که لوله کشی شده است و دقیقا روی میز ناهار خوری باز میشود تا بریزد روی رو میزی یا حالا سفره!
کمی نفت میخورم...روی قالی مینشینم...چون میز ناهار خوری ما صندلی ندارد...زمین خوب است و این سوسول بازی ها چیست و این ها!
تلویزیون را روشن میکنم سال هاست که ۲ کشور هست یکی مملکت گل و بلبل و دیگری فلسطین قبل تر ها اشغالی که مملکت گل و بلبل آزادش کرد...همه شادیم.
پسته ی سر بسته دهانم را زخم میکند...باز نفت میخورم...
حالا نوبت خداست...شماره ی خدا را میگیرم...هر سیتیزن گل و بلبلی باید ۷ بار در روز با خدا تماس بگیرد...یک تلفن گویا برای اینکار زده اند....منشی خدا حرفای او را به من میگوید.البته این غیر از نماز است ها....
میفهمم....میفهمم که دنیای زیباییست و به بهشت نزدیک شدیم...به جز اینکه...به جای شیر و عسل....اینجا نفت میخوریم.
*خاک بر سر ملتی که قهرمانش را نشناسد....
و خاک بر سر آن یکی ملت که از قهرمانش فرار کند
و خاک بر سر آنکه اصلا بی قهرمان است.
(و اینجا من به خودمان تبریک میگویم و به آگاهان که سنگ اندازی کرده بودند بیلاخ نشان میدهم...چون ما اینهمه قهرمان که داریم هیچ....قهرمان هم صادر میکنم...و خود کفاییم بد جور...ضد قهرمان ها را هم شبانه دفن میکنیم...تا کسی نفهمد.)
*من خود قورمه سبزی هستم بو از سرم نیست!
حتی از ته ام هم(چه سخت!)نیست!
من خود قورمه سبزی ام.
(اسب اولی....اسب دومی...اسب سومی پول گذاشته اند روی هم و رفته اند از سوپر سر کوچه شان الکل سفیدی که حاوی مواد تلخ کننده نیست و یک پاکت تکدانه خریده اند و اکنون دارند آن را به همراه مقداری پسته ی رفسنجان تناول مینمایند.)
اسب اولی:سلامتی!
اسب دومی:نوش!
اسب سومی:بده ۲!
اسب دومی(میزند زیر آواز):ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته...
اسب سومی:بابا خفه شو....اه....
اسب اولی:آقا پسته بخورین...تعارف نکنید.
اسب سومی:گرمم شد!!!اون لای در طویله رو باز کنین خفه شدم!
اسب دومی(به انگلیسی میخواند):when i find my self in times of trouble mother marry comes to me...speaking words of wisdom let it be!!!l در ضمن طویله نه و اصطبل!
اسب سومی:shut up bitch!l
اسب اولی(در حالی که پیک ها را پر میکند):به سلامتی اونایی که ما قربون یالشون میریم و اونا نمیدونن و اونایی گکه قربون دمب ما میرن و ما نمیدونیم....
اسب دومی:به سلامتیه مهمیز...که....که...
اسب سومی:گوزیدی...به سلامتیه ان....که بخار داره...
اسب اولی:اه حالمونو بهم نزنین دیگه...
(تق تق تق....صدای در اصطبل میآید...)
اسب اولی:بله؟کیه؟
کمیته ی اسب ها:ماییم اومدیم کوفتتون کنیم....
اسب دومی(آواز):شد خزان موسم آشنایی!!!دیدیدیم دیم!
اسب سومی:اگه خفه نشی دمبت رو میکنم توی دهنت....
کمیته ی اسبها:ما از طرف یابو مرتضوی حکم داریم....
اسب اولی:گاومون زایید....
اسب دومی:من احساس میکنم نمیبینم...مگه اینجا شیرازه؟
اسب سومی:به نرگس(اسم زنش)بگین اسم اون توله سگ که قراره به دنیا بیاد رو بزاره جالی!
اسب اولی:منظورت توله اسبه؟
اسب دومی:نه منظورش کره اسبه!
اسب سومی:حالا هر چی...من سابقه دارم...اینام که حکم دارن...تازه زیر شلاق بعید نیست بمیرم...
اسب اولی:پول میدیم حل میشه....
اسب دومی:من کور شدما...جدی میگم الان شما ها رو نمیبینم....حتی نمیدونم صدای اسب اولی از کدوم ور میاد!
اسب سومی(رو به کمیته ی اسب ها که بیرونن):حالا اصلا چی کار دارین حکم واسه چی؟
کمیته ی اسب ها:واسه ماهواره...
اسب اولی:خیار بخورین بو بره...بیان تو....ماهواره نداریم که...
اسب دومی:من نمیبینم.
پایان.
*مردم ما مهدی مقدم را دوست دارند....چون آنها را یاد گوگوش میندازد!!!!
آنها مهناز افشار را هم دوست دارد چون آنها را یاد گوگوش میندازد.
دست کم از این خوشحالم که کسی با دیدنم یاد گوگوش نمیافتد...
*فکر....
از دست من خسته شده ....
به من میگوید:
تا کی میخواهی فکر کنی!
ولم کن!
فکرت را آزاد کن....
من لبخنده ای بر لب دارم....
چون باز هم فکر میکنم.
*دخترای ننه دریا...
پسرای بابا صحرا...
و بچه های حرومزاده!
درخت:اه....خفه شو دیگه....ایندفعه شاخه مو فرو میکنم توت!هیز!
*آیا زنبور های گاوی شیرعسل تولید میکنند؟
*بادکنک سفید...طلای سرخ...آفساید....اما دایره رو ندیدم...خوب فیلمسازیست این جعفر پناهی.
*جناب آقای علی معلم...تهیه کننده ی بنجلی به سبک ایرانی و قبل تر ها گاو خونی(به جای گاو خونی باید بزارند خر گلی...چون مثل خر در گل مانده...بود این فیلم)اظهار فضله کرده اند...که جای ما در سینمای جهان خالیست و چه و چه....
آقای معلم اجازه بدهید من از طرف مسئولان جشنواره ی کن و آکادمی اسکار...و منتقدان....از شما معذرت خواهی کنم...که بنجلی به سبک ایرانی به کن نیامد....و نخل طلا رو هم به کن لوچ....که چپول هم است علاوه بر لوچ بودن... دادند!من شرمنده ی اخلاق حزب البادیتونم!
همچنین اضافه کنم که شما میتوانید فیلمتان را به جشنواره ی کن و سولقون بفرستید که معتبر تر هم هست...اسمش هم طولانی تر است...همین.
*حالا تو آفساید یارو میگه سینما خطرناکه و تاریکه و اینا....جعفر جون تو رو خدا آتو دست اینا نده...پس فردا سینما ها رو هم جدا میکنن...دیگه کسی فیلم نمیبینه...همه با هم تیکه میندازیم!
*جناب آقای هاشمی در خاطرات خود در سال ۶۱ فرمودند که طرح آقای جاسبی ایراد داشت و بنده(نامبرده یعنی)رفعش نمودم.
حالا من حدس میزدم ایراد این بوده که به اندازه ی خون پدر مردم پول میگرفتند...آقای هاشمی تشخیص دادند که باید به اندازه ی خون مادر و خواهر و برادر بابا بزرگها و ماما بزرگها...عمو ها خاله ها دایی ها ...دختر خاله دختر عمه ها(خسته شدم بقیشو حدس بزن!)
و اینا پول بگیرند...و الحمدلله ایشون از قدیم الایم مشغول تر زدن بودن!
*آقا این قالی باف دوره بعد میخواد رییس جمهور شه مث چی داره کار میکنه...
نمونه اش پل گیشا...هی میبندن وسطو سرش رو باز میزارن...وسطو باز میکنن سرش رو میبندن...
خلاصه اهالی گیشا معنای شل کن سفت کن رو خوب میدونن!
*دختر-بابا جان چرا من رو به دنیا آوردین اصلا....من به خواست خودم نیومدم...
بابا-به من چه!میخوستی بین یک میلیون اسپرم اول نشی!
ps:نقل به مضمون.
*ای کسی که کیف پول نایک مشکی حاوی ۸ هزار تومن...تصویر گواهی نامه...کارت اهدای عضو...کارت باشگاه انقلاب...رسید کلاس زبان...۴ عکس کمیاب خانوادگی.... سمباده ی ناخن ...پیدا(یا بلند!)کردی...کوفتت بشود!
*ماتزیمای من ماتزیمای خوبی است!ماکسیمایی است که مدل ماتیز ساختندش.
*ما در ایران زندگی رو در پیش رومون نداریم....مطمئنا اگه رومن گاری به جای گذراندن اکثر زندگیش در فرانسه ...آن را در ایران میگذراند....
مردگی در پیش رو را مینوشت.
*من از پایان شروع کردم و اینا....برگرفته از ترانه ای قدیمی از مارتیکه.
دقیقا خیلی مثل یه زرافه و نیمی!
*از بس پست بوده ام... چند روزه دارم بسکتبال تمرین میکنم...
تا چند سانتی مرتفع شم.
*همچنان((زیبایی ای درخت...))
درختها مثل گربه ها و آدم ها ...تنها موجودات دارای کاراکتر هستند...
درخت لوند...تنومند...احمق...همه جوره...
*راز داوینچی در نهایت این بود که:
عیسی از مریم مجدلیه بچه دار میشه...
و این راز تو نقاشی شام آخر هم مشهوده...
حالا اصلا این همه سر و صدا واسه چیه؟
گیرم بچه داشته...یا نداشته...
جلوی چاپ کتابو تو ایران هم گرفتن...
*یهودای خائن-مسیحا آیا من بودم که به تو خیانت کردم!؟؟
(مسیح کمی لبانش را روی هم میفشارد....بعد داد میزند...)
مسیح-مشیحا(ش را عمدی میگوید!) آیا من الاغ بودم که تو را به فاک دادم...آره ازگل تو بودی....خود مادر به خطات بودی....
(من از خواب میپرم....مل گیبسون فیلمش رو ساخت...نه من.و حیف!)
*چه نیازی به این همه دین؟
با وجود فقط و فقط یک خدا؟
نظریه ی تکامل و مکامل رو نکش وسط....که این نظریه از هر چیز دیگه ای مسخره تره...
*من-من هستم هنوز....یا تو تدوین حذف شدم...
امید بنکدار-نه دستت تو فیلم هست!
من-...!
*من از پایان شروع کردم...من از مغرب طلوع کردم....
*الان که فکر میکنم میبینم مریم مجدلیه از عیسی بچه دار میشه!ولی حالا چه فرقی میکنه مهم اینه که تولید مثل صورت گرفته...باز خوبه شعور داشتن...اون موقع به کم فرزندی روی آوردن....تولید مثل کردن...نه تولید انبوه...